چون غرض نماند همهء حايلها از پيش برخيزد آن جهان را ببيند همچنان كه استخوان و رگ و پى و پوست و پيه پارهء چشم حايل نمىشود مر نور دل را تا مردم همه چيزها را مىبينند و كوهها را و ابرها را و آسمانها را هم حايل نماند مر ديدن مردم را و آدمى بهشت و دوزخ را مىبيند اگر بر سر آن باشد كه آن را ببيند چون غرض فاسد از ميانه برخيزد ، بدل همىآمد كه تن من بدين خفريقى است همه رگ و پى ، اللّه الهام داد كه هرگاه كه روح تو باللّه يا به چيزى كه نغز باشد تعلّق گيرد تو نغز باشى و پاك باشى و تو را از خفريقى او نه خبرى باشد و نه اثرى ، اگر اللّه ترا نغز دارد از همه جهان در آن وقت نغزتر باشى و اگر تو به فرخجى زشت مشغول باشى فرخجى باشى و اگر اللّه ترا خفريقى دارد از همه خفريقتر باشى ، عقل آخر زمانيان بيشتر است از آنك نوشتهاء پيشينيان به نيكى و بدى و حكمت و چست كردن كارها بيشتر جمع شده است نزد آخر زمانيان از آنك هر قومى علمى مىگذارند و كتابى تصنيف مىكنند و تجربه مىنمايند و آن تمييز زيادتى ايشان را مىسوزد و عمر ايشان كوتاهتر مىباشد هر انديشهء كه اللّه بيش دل تو پديد آورد و يا در روح تو ظاهر شد بدانك آن گرهى است كه اللّه در روح تو پديد آورده است و آن قبض اللّه است ، آن را بگشاى و بمان تا آن بسط اللّه باشد ، هماره دربند اين گرهگشايى باش و نظير آدمى در همه كارها چون پروانهايست كه خود را بر شمع مىزند مىسوزد و مىگريزد و باز فراموش مىكند و باز درمىآويزد آن ساعتى كه نظر تو بر كالبد تو مىافتد يا بر چيزى ديگر گويى آن روح تست كه در تو مىنگرد و در چيزى ديگر مىنگرد چون شخصى لطيفى يا چون ابر تنكى يا چون هوايى يا چون شخص آب گويى از زير تو كالبد ترا به خود گرفته استى و هرجا كه نظر روح تو بر آن مىافتد كالبد ترا بر آن كار مىفرمايد چنانك نظرش بر جمالى افتد كالبد ترا در آن نوعى استعمال مىكند و اگر نظرش بر موضعى افتد و قصد رفتن آن جايگه كند او مىبرد و كالبد را آنجا مىكشد و همه كالبدهاى آدميان ديگر را همچنين روح است كه كارفرمايست و آفتاب و ماه و ستارگان و آسمان و زمين و آب و ابر را همچنين روح موكّلى است كه در ايشان نظر مىكند و تصرّف
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 358
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٣٥٨