مىكند و اللّه ربّ اين حقايق است ( و اللّه اعلم ) .
فصل 229
كالبد خود را افتاده و معطّل مىديدم مىانديشيدم كه تا اللّه بادى غرضى نفرستد در كالبد كالبد در حركت نهآيد و تا مسافرى از فرشته يا از شياطين در كالبد تعلّق نكند اين كالبد در جنبش نهآيد ، مىانديشيدم كه شهرى كه غاب باشد بهمنزله درختانيست چون كالبد من بدان شهر باشد در نشو و نما آيد و در حركت آيد چنانك درخت را پهلوى درختستان قوّت بيش آيد و بلند شود و بموضعى كه درخت نباشد نشود ، باز انديشيدم كه چون هيچ غرض نباشد در من چه فايده كند شهر بزرگ همچنان معطل و سودايى باشم چنانك در راهى به سفرى بودم به قصبهء رفتم و باز برگشتم و بدهى بازآمدم و باز بدهى ديگر رفتم و باز به همان موضع اوّل رفتم چون غرضى نمىديدم از اين سرگردانى فايده نداشتم حاصل اغراض كه اللّه در آدمى آفريد بهمنزلهء رشتههاى قنديل است كه قنديل كالبد آدمى را در هوا معلّق مىدارد باز چون اين رشتههاى اغراض گسسته شود قنديل كالبد بر زمين زند معطّل و كاهل شود باز تأمل كردم روح خود را چون زبانهء بادى يافتم متّصل به تصرف اللّه متصاعد به حضرت اللّه پس هرچند من نظر كنم در تغيّر روح خود گويى نقشى پديد آوردى در روح من كه متّصل است باللّه پس گويى كه اللّه صنع خود در خود يا در حضرت خود پديد مىآورد تا روح من كه متصل است با اللّه ناظر آن صنع مىباشد پس مرا هيچ رنج نرسد مثلا چون اللّه گويم صورت الوهيّت خود بر حضرت خود بروح من كه باللّه متّصل است بنمايد و اگر رحمن گويم صورت رحمانى بنمايد و اگر جبّار گويم صورت جبّارى بنمايد پس هرچه هست از بهشت و دوزخ و انبيا و حقايق ايشان و ارواح شهدا و حقايق همه آدميان همين تصوير و صنع اللّه است كه بر حضرت خود مىنمايد مر روح را و همه چيزها را ، حاصل پيش از اين در روح خود نظر مىكردم اكنون بلند نگرم و چشم را خيره بنهم در عين اللّه تا چه صورت در چشم روح من پديد آورد و از مصنوعات به من چه نمايد ، علم با كمال از بهر آن حاصل كنند تا بدانند كه هيچ نمىدانند در دل هر حكمتى كه ايشان را پيش خاطر آيد كه اين صنع از بهر اين است بازدانند كه اللّه از بهر حكمتهاى ديگر كرده است كه در خاطر هيچكس نهآيد ، آنكس كه اندكى علم دارد نداند