بهر ادب پادشاه و در حقيقت آن بىفرمانى نيست آن زدن و لعنت كردن پسنديده بود نزد پادشاه اگر چه بر خلاف مىبينند و اگر لعنت نكنند و نزنند و مواسات كنند با آنكه بىحرمتى پادشاه مىبينند ناپسنديده بود نزد پادشاه اگر چه آن بعضى بىحرمتى نمىكنند و در حقيقت اين مثال در حضرت اللّه لايقتر است كه درجات بندگان و دركات ايشان بنا بر بندگى و اعتقاد و دوستى اللّه است و بناء دركات بر بىاعتقادى از آنكه كمال حضرت اللّه را تفاوتى نمىكند به آورد بندگان و ناورد ايشان بخلاف معاملهء بندگان كه كمال حال ايشان بازبسته است به حقيقت فرمانبردارى ، اى اللّه ساعتى روح را چنان گردانى از خردگى چو ناخنى گردد و در تنگى حال چنان شود كه در سوراخ سوزنى جاى گرفته باشد و باز چون آزادش گردانى چنان شود كه در جهان نگنجد هرچند كه كالبد برقرار است و كلانتر و خردتر نمىشود تا بدانى كه روح ترا عالم ديگر است كه در آن عالم خردتر و كلانتر مىشود چنانك گويند كه شيطان چون مؤمن كارى كند از خيرى كه خلاف شيطان باشد چون گنجشگى بازآيد و چون معصيتى كند چون كوهى شود ، روى آدمى چو شيدايى گاه سوى شرق رود و گاه سوى غرب گاه سوى آسمان و گاه خواهد تا به زمين فرورود و گاه مويها را پريشان مىكند و خاك بر سر مىكند و گاه خيره و ساكن و گاه مىافتد بنگر تا چه رنگهاست مر روح را و چه پريشانىهاست مر وى را اين خر نفس چه جفتها مىاندازد و چگونه برمىسكيزد تا راكب خود را نهاندازد سود ندارد و اين بار خود نهاندازد چشم را به يك سوى و زبان را به يك سوى ميان را به يك سوى بنگر كه اين خر نفس ترا كدام ديو است كه خار زير دم نهاده است يكى از اين خر فرود آى و پيش و پس نگاه كن كه چه كردهء و كدام گناه كردهء و بكدام وسوسه ديو گرفتار گشتهء هم در آن عالم كه اين ديوست هم در آن عالم فرشتگاناند و كاخهاى بهشت است و دوزخ و اين جمله غيباند ( و اللّه اعلم ) .
فصل 228
مىانديشيدم كه چون اللّه خواست تا عيب كسى را آشكار كند و او را بسبب بدكارى ملامت آرد طمع چيز او بر كسى نهد چون آنكس محروم شود