خداى عزّ و جلّ و طاعت او نيافتم و سبب روزى خود نيكو انديشيدن در حقّ بندگان خداى عزّ و جلّ دانم اكنون به غنيمت بايد داشتن اين چندين روز ، از كشتن و از موت كسى ترسد كه چيزى فوت شود و چيزى نبايد داشتن كه فوت شود از مال و دانش و كتاب و بچه خود را خيره بايد ساختن و همه هستىها را محو مىكن و هرچه صفت وجود مر ترا مىدهد اللّه از خود دور مىكن تا بود كه حضرت را ببينى و ترا موت حاصل نشود ، يكى آمد پژمرده او را گفتم عمل چيزى ببايستى كردن تا مونس و يار تو بودى در اين گور كالبد تو مر ترا لاجرم چون مونس عين ملك را كرده باشى اكنون بىمونس بمانى ، ملك غور بدر وخش آمد فى شوّال سنهء ستمائة هيچ كس با او سخن نگفتى مگر عماد الدين وزير او و هيچكس شفاعت نيارستى كردن مگر ايشان تا بدانى كه حضرت اللّه از آن عالىتر باشد كه هيچكس شفاعت نيارد كردن تا آنگاه كه دستورى بدهد
مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ
« 1 » با ملك كسى سخن صلح مىنيارست گفتن ، در زمانه ملك به حق آنست كه قدرت دارد و ناحق آنست كه ضعيف حال باشد بعضى مىگفتند كه چپ خان بر حقّست و بعضى مىگفتند ملك غور بر حقّ است حاصل ميلها را بر احسان ديدم و اتّحاد ديدم از هفتاد پشت يكى از ترك بوده باشد ميل باشدش بجيحون ، اللّه اين حقايق را بعضى را با يكديگر آشنايى داده است به حكم احسانى و همشهرى و بعضى را به حكم همزبانى و همخويى و هم خرقهء آشنايى در باطن و در غيب نهاده هر كسى برگ خويش بازمىروند و بازمىكشند و نام حق نهاده و نام نيكى نهاده و در غيب حقايق را صد هزار رگ بر يكديگر پيچيده و پوشيده و هيچكس آن را نداند جز اللّه چنان كه مىخواهد مىكشد ، شيخ ابو اسحاق مىپرسد كه مذاهب مختلفه همه به اخبارند چرا مر يكديگر را لعنت مىكنند حق كدام است گفتم نظير وى آنست كه پادشاهى را غلامان بسيار و لشگر است بعضى از بعضى بىفرمانى مىبينند مر پادشاه را و ناسزا گفتن مىبينند مر پادشاه را و مىزنند آن بعضى را از
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء 2 ، آيهء 255 .