خاك گردانيده است نفحهء غيبى است چه عجب بود كه قوّت تماسك از جهان بستاند كه تبى بر وى گمارد و ضعيف شود چه عجب باشد ( و اللّه اعلم ) .
فصل 227
در وقتى كه تفكّر مىكنى ز اللّه از خود غافل مىشو و خود را تسليم كن باللّه و بىخبر باش تا ترا اللّه بىخبروار از مشرق به مغرب مىبرد و از مغرب بمشرق مىبرد اگر در عين آن بىخبرى تو اللّه ذات و كالبد ترا از مشرق به مغرب برد چه عجب باشد كه كالبدت را صد فرسنگ برده باشند و بازآورده و ترا خبر نباشد نبينى كه در آسمان اللّه تصرّف مىكند و آسمان خبر نمىدارد از تصرّف و ستاره را مىگرداند از حال به حال و ستاره بىخبر و همچنين زمين و نبات و آب و كالبد آدمى پس همچنين روح آدمى نيز بىخبر كه اللّه در وى تصرّف مىكند از بهر چه فايده مىكند چنان باش گويى مستى و ترا از حال به حال مىگرداند كه راحت در وى است ، هندوان اقرار مىكنند ببعث و نشور و بدان جهان و صورت كردهاند بهشت و دوزخ را ، در بتخانهء خود اژدها ساختهاند و ماران و كژدمان كرده و صورت سر دزد را در دهان اژدها كرده و صورت سر خاينى را در دهان مار نهاده تا چون محسوس ببينند آن ترس در دل ايشان بيشتر باشد و بعضى گويند كه چون كسى نيكويى كند جان او ازو جدا شود به اندازهء كارها نيكويى وى تعلّق دهد در كالبدها با حرمت يعنى جان چون جدا شود پسر تنگويى شود يا پسر رايى شود يا پادشاه شود و اگر بد كند پسر چند الى شود و پسر ناكسى گردد پس همه طوايف اقرار كردند بر تأثير نيكى و بدى ، چون عمر من نزديك شد به پنجاه و پنج سال و در غرّهء ماه رمضان سنه ستمائه و اند شنيدم « 1 » كه غايت حيات من تا ده سال ديگر باشد يا نباشد كه حصاد امّتى ما بين ستّين الى سبعين و حيات تا اين غايت از آن مردمان قوى و جسيم تن باشد و حساب كردم ده سال را بروز سه هزار و ششصد روز باشد الكيّس من دان نفسه گفتم سه هزار و ششصد روز را به چيزى صرف كنم كه بهتر بود و هيچچيزى به از ذكر
هامش
( 1 ) - ظ : انديشيدم .