كند و نداند كه سخن مضرّت به كه رساند و منفعت به كه رساند و فعلها نيز همچنين پس معلوم شد كه خالق افعال اللّه است و بس ، با خود تأمّل كردم تا چند انديشهها و چيزهاى ديگر كنم همه بيگار مىكنم يكى انديشهء خويش كنم و نظر به خود كنم مثلا هرچه در دلم آيد از آسمان و زمين و صورت و اثر و مصلحت و مفسدت و كسبى ديگر و دانشمندان و سبق و فقه و حلال و حرام اين غير مناند انديشهء اينها همه بيگار بود يكى در خود نظر كنم و غم كار خود خورم حاصل بر اين ترتيب همه صورتها محو مىشود از روح من و عجايب مىبينم چون آينه روشن مىشود و هم بر اين ترتيب سخن گفتن را مىببايد ماندن از آنك سخن گفتن بيگار كردن است پس چون تأمّل كردم روح خود را نمىديدم و هر ساعتى از وى صورت كارى پديد مىآيد « 1 » و مشغولى ظاهر مىشد كه من از آن صورتها كه بديد مىآمد بر روح من قوىتر مىكشم « 2 » و صحّت تن پديد مىآمد و اگر همه محو مىشود من هيچ نمىماندم پس كارهاى اللّه را همه همچنين مىدان كه چون همه آثار محو كنى چون بصانع رسى هيچ چيزى نهبينى و همه چيز از وى همچنين روح خود را ببينى و همه تصرّف تو از وى پس گويى اللّه جنّت را و انهار بهشت و خوشىها را همه از بهر آن بيان كرده است كه روح آدمى را صحّتى نبود بىمشغولى به صورتى ، و تقوّى روح بدين صورتهاى مختلف است تا چون اين صور محو شود كسى روح را نداند كه كجاست همچنانكه اگر آثار محو شود كسى نداند كه صانع هست پس مشغول به صورتهاء نيكو بايد بودن تا صحّت بود ، تأمّل مىكردم كه آسمان چگونه ويران شود نگاه كردم كه از نفحهء غيبى است كه كانهاى زر و نقره را سوراخ مىكند ميتين و تبر و كلند متعلّق بدست است و دست متعلّق به كالبد و كالبد متعلّق به لطيفهء روح است و روح نفحهء غيبى است و اين چندان خاكها كه برداشتهاند از روى زمين و شهرها ساختهاند آنهمه نفحهء غيبى برداشته است و اين حصارهاى جهان را كه به منجنيقها ويران مىشود همه از نفحهء غيبى ويران مىشود و بدين بادها كه ويران مىشود همه از نفحهاى غيبى ويران مىشود و چندين هزار خلقان را كه به گورستان
هامش
( 1 ) - ظ : مىآمد .
( 2 ) - ظ : مىگشتم .