فصل 221
هرچه در جهان بود تو آن را بآثار دانستى داروى حارّ را و بارد را و يابس را و رطب را اى طبيب بچه دانستى بدان دانستى كه آثار حرارت و برودت و رطوبت و يبوست بديدى و اگر چه كه عين رطوبت و يبوست و برودت و حرارت محسوس نهآيد و بحس خود درنيافتى پس معلوم شد آنچ آثار از وى بينى او غيب آمد فكيف كه حضرتى كه مقدّس است از چگونگى پس چرا غيب نباشد
الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا إِنَّنا آمَنَّا
« 1 » اى قاضى بعيد تا به خود حواله نكنى كار وخش را من راست مىدارم و خلق را در تصرّف خود مىدارم كسى كه نبوده باشد چگونه حيلهء كار خود سازد چو دانشى نبود چگونه اين كس كارى كند پس بدان كه ربّ اين كار كرده است بگويى ربنا اننا آمنا معتقديم دل خود را گره زدهايم به حضرتت و آرامگاهى حاصل كرده كه هرك آرامگاهى ندارد بس با رنج باشد هر ساعتى شهوتى پيش آيد بندگى كند و مالى پيش آيد بندگى و چاكرى كند و حرمتى پيش آيد خود را بوى بربندد و جهود و ترسا و بتپرست و آتشپرست به از بىاعتقاد ، هيچ جاى آرامگاهى ندارد و سرگشته باشد و بدانك هرك سرورى ندارد و مخدومى ندارد و كارفرمايى ندارد نيك بىادب باشد و اخلاق ناپسنديده دارد چنانك كافر خطايى گرد پا مىنشيند و اخ و تف مىكند و پاىها دراز مىافكند از آنك او سرورى را معتقدست كه آن سرور او را نمىبيند و آن هندو كه از پيش خواجه زانسوتر رود صد بىادبى از وى بوجود آيد و آن حكيمى كه جهان را بطبع حواله كند آراميده مىرود آن از ترس است وجود مضرّت را مىبيند از بيم پروبال نمىگشايد و از شرم مردمان چنان خويشتن مهذّب مىدارد پس بسبب نفاق و صورت نغز كار مىباشد امّا آن معتقد خداوند آراميده كه به ضرورت و نفاق و ترس خلق نباشد بلكه حرمت داشت خالق خود باشد و خسيسى باكمال بود كه از بهر ترس مردمان و روى بندگان خود را مهذّب دارد بارى از خداوند جهان ترس كه اهل تقوى و اهل مغفرتست
إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفازاً
« 2 » بدين
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء 3 ، آيهء 16 .
( 2 ) سورهء 78 ، آيهء 31 .