تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠

فصل 217

اين حديثم بخاطر آمد كه انّ هذا الدّين متين فأوغل فيه برفق . ناگاه خواجه محمّد و خشى درآمد و لاغ آورد بر ترتيب پيشينيان گفتم اين ترتيبها كه خواندهء فراموش كن و از لوح خاطر بشوى هر دكانى را سودايى است و معاملتى اين دكان ما كه مسجد است اين سوداى پيشينيان را نمىشايد در اين دكان اين خريد و فروخت نمىكنند دكان بزّازى را معاملتى ديگر بود و زرگرى را ديگر و ( در ) هر دكان كار ديگر مىكنند عاقبت او همچنان لاغ ديگر مىگفت مىترسيدم كه پاره‌پاره استماع اين لاغهاى وى درآيد در چشم و گوش من و اين حالت نغز مرا ويران كند گفتم حصارى بايد كردن تا لشگر كلمات او را بازدارم و سپرى ( يا ديوارى ) بر روى خود بكشم و نيز سخن وى را نغزى رد مىكنم تا بر من نه‌آيد از انگشت دائرهء مىكشيدم يعنى كه حصار برمىآرم و برجهاى استوار مىكنم كه لشگر ياغى آمد ناگاه چشم بر روى او مىافتاد و كلام اوره مىيافت بدل با خود گفتم كه صورت كالبد او را و رنگ چشم وى را حصار خود سازم تا كلمات وى ( از وى ) درنگذرد و به من نرسد ، هندو را گفتم با من بسيار منشين تا از پرگار نروى و از مصلحتها فرونمانى او گفت چون گوهر يافتم شبه را چه خواهم كردن گفتم كه مزهء آدمى و بندگان اللّه از رفتن است به حضرت اللّه و رفتن به حضرت اللّه به قوت بود و قوت از مدد گرفتن ياران بود چنانك قطره به خود نتواند رفتن سوى دريا تا قطرهاى ديگر با وى يار نشود مگر بحالتى شود آن قطره كه كلان گردد كه بىمدد باران برود حاصل آنك اگر صد كس آشناى يكديگر بوند چون كسى را از ايشان دل بد شود اين نود و نه ديگر مجروح شوند از آنك حقيقتهاى ايشان چون زنجير در يكديگر افكنده‌اند الّا انك كسى نمىداند كه آن يك كس كه دل بد كرده است كدام است ( و اللّه اعلم ) .

فصل 218

رَفِيعُ الدَّرَجاتِ ذُو الْعَرْشِ يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ
« 1 » گفتم كه خداى را پاىهاست هر كس طالب پايه‌اند بدان پايه برساند
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء 40 ، آيهء 15 .