كار را باش و از ديگر كارها به غربت شو .
بيت
هم پسته خورى مها و هم ناى زنى * نيكو نبود دو دم به يك جاى زنى
روح من التفات مىكرد بنقش جهان و شكل اين عالم بدل آمد كه چون اين نقوش را بخواهى ماندن بدين باز مه آى و آسيب مزن همچنانك مال جمع نكنى چون به مقدار يك تيرپرتاو از تو بخواهند ستدن اگر بازآيى بنقوش به قدر ضرورت بازآى ، بدل آمد كه هر ساعتى مددى مىبايد طلبيدن از اللّه نونو ، اين بخاطر آمد كه دل خلق را يكبار بر من جمع گردان همان ساعت در مصوّر چنان آمد كه همه جمع شدند من بازانديشيدم كه من در ميان ايشان به تنگ آيم ميزك و طهارت خواهم ( تا ) بكنم ميان ايشان شرم دارم و خفتن و خاستن و غير ذلك جواب آمد كه هرچه خواهى بكن از ضراط و طهارت و غير آن هركه با تو خواهد بودن بباشد با عيب تو و هركه برمد گو برم كه اگر اين عيبها در تو نبود ترا به خدايى گيرند و مر اللّه را شريك نيست از اين قبيل رسول عليه السّلام ايستاده ميزك كرد وقتى كه در حق وى اعتقاد كرده بودند باز ( مى ) انديشيدم كه ترك دانشمندى گويم و همين راه گيرم بخاطر آمد كه من خود از دانشمندى و كتاب غربت كنم و همه كار را برقرار بمانم تا وقتىكه بازآيم و همچنين هرگاه كه ترا از كارى يا از حالى يا از كسى دل بگيرد « 1 » زنهار تا آن را برنهاندازى و ليكن تو از آن به غربت شو تا آنگاه كه دلت بخواهد به غربت مىباش از آن كار تا اگر اللّه ميلت را بسوى اينها كند چون از غربت بيايى ( اينها را بيابى ) دلتتنگى نكند اگرچه در اين كار ناقص باشى از غم نقصان دانشمندى و غير وى به غربت شو ( و اللّه اعلم ) .
فصل 215
منجّم را گفتم اگرچه تو نمىبينى دليل آن نكند كه چيزى ديگر نبود مردم عاشق در جمال معشوق چيزى بيند كه تو نمىبينى كه اگر ( تو ) همان بينى عاشق باشى و آن چيز كه عاشق بيند از آن عبارت نتوان كرد ، مرد صحيح از شكر مزهء يابد كه با بيمار تلخدهان عبارت نتوان كرد من نيز از اللّه تغيّر روح خود مىبينم
هامش
( 1 ) - ن : گيرد .