شخص را پراكنده مىدارد و هر لحظه از اين رگ ديگر مىخيزد اين كف كالبد از روى او مىلغزد و بهر طرفى مىافتد يكى در جبر مىافتد و يكى در قدر مىافتد يكى در شهوت مىافتد و يكى در معصيت مىافتد و يكى راست مىرود و اين حقايق چون درياى آينه موج مىزند و پرّهء اين آب چون آينه مىدرفشد و آدميان گوناگون از وى مىلغزند تن آدمى چون تختهبندى است حقيقت او را بوقت خواب خلاص مىدهند و بمنزلى ديگر مىبرند تا بداند كه جز از اين شش جهت منزلى ديگر هست و جز اين عالم عالمى ديگر هست .
رباعى :
در ديدهء روح ما نگارى دگر است * و اندر سر ما همّت كارى دگر است
ما كى بخزان عشق قانع باشيم * ما را جز از اين خزان بهارى دگر است
باز چون بازآيد تعلّقى كند به كالبد صد هزار رنجش پيش آيد و صد هزار سودا كه عمارت خانه مىبايد كردن و آن كالهء ما را كه خرد و من چگونه فروشم آن زمين را و چگونه ورزم اين معاملت را و اين شغل را چگونه بسر برم همچنانك جنّ و پرى به تنى فرود آيد و با آن كالبد تعلّق كند و به نهيب آن را در جنبش آرد و بصحرا و يا بهامون و نشيب و بالا بردن گيرد و آشوبى در كالبد او پديد آيد از آواز گيراگير او و يا خود چون مرد جنگى كه درآيد و اين كالبد را چون سلاح از روى زمين بربايد و بهر سوى حمله مىبرد ، اين مرغ روان نيز در اين قفص تن اضطراب مىكند و از قفصهاى آسمان و زمين بيرون نتواند رفتن مگر بامر خالق بىچون .
ذُو الْعَرْشِ
« 1 » از بهر آن گفت كه تو با او به حساب برنيايى از پانصدساله راه هر آسمان آثار عرش به تو مىرساند نتواند كه ترا بدانجا رساند اينكه مريم را گفت
وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ
« 2 » همچنانك سايل حلقه بر در زند تا از در چيزى بوى رسانند تو نيز حلقه بر تنهء درخت كالبد خود زن تا روزى از پس اين پرده به تو رسد ( و اللّه اعلم ) .
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء 40 ، آيهء 15 .
( 2 ) سورهء 19 ، آيهء 25 .