اكنون چون دانستى كه همه حيوانات بر اين پل باريك ادراك مىروند يكى زود مىرود و در خوشى و يكى دير مىرود در اندوه و يكى در تعب و غم مىرود و يكى در آسايش مىرود چون در عين اين پلى عجب نمىدارى از آن ، وعدهء آن پل چه عجب مىدارى و ديگر گفتم كه سراى خوشيست و سراى ناخوشيست گفتى كجا بود در جهان يا خوش و ناخوش و هستى هرگز گفتى كه اين جهان كجاست و از جاى او هرگز آگاه بودى چون اين را ندانستى بمشاهده بدانك جاى بهشت اگر ندانى و جاى دوزخ ندانى و ليكن بود پس اكنون در ارض چنان نظر مىكن چنانك زمين و عجايب وى تنگ شود و به درد و پارهپاره شود و جهان عجايب از وراى او بينى از روشنى چنين روشنى و گشادگى و خوشى كه در آن مست شوى جهانى بينى موجود معدوم شكل ( كه ) در هر ذرّهء از آن جهان خوض كنى خوشى او به پايان نرسد و چون نظر به سما كنى نقوش وى تنگ شود ( و ) چون برگ نيلوفر [ با صد هزار ] نقش به درد و جهانى بينى كه از آن عجبتر نديده باشى حاصل چون در ملكوت اللّه نظر كنى عين بهشت را ببينى و روشناييها بينى از آفتاب جهان خوشتر و روشنتر بود و عرصهء يا بى كه هزار بار از نور خورشيد منوّرتر بود اكنون معيّن مىشود كه حقايق انبيا و اوليا پيش چشم من آمد و صد هزار خوشيها در منازل روشن آن جهان ، باز چون تأمّل كردم در ارواح كه از كالبدها مجرّد شود چنانك نفس محمّد عليه السّلام روح از لب او به زودى جدا شد ( و بپريد ) چنان كه رشتهء در جايى كشيده باشى به درد و بگسلد و از وى بيرون آيد و بپرد همچون از لب محمّد عليه السلام جدا شد لب بر لب برچسبانيد و جملهء اجزاى كالبد ساكن بماند روح او در عالم ملكوت در خوشيها رفت گويى ارواح از كالبدها چون تيرها از كمانها جدا مىشود و در منزل خوشى و ناخوشى خود بازمىرود و همچنانستى كه در ميان گلبرگهاى گل چيزى نهى آن گل خشك چون فرغرده شود در ميان آب و اجزاى او سست شود آن چيز لطيف چون كاه برگ بر سر آب آيد و هوا گيرد و در عالم غيب رود ( و اللّه اعلم ) .
فصل 206
روز آدينه برخاستم نيك پريشان ( حال ) متردّد ميان آنك بر روش انبيا روم و آن جهان گيرم يا روش علماء زمانه گيرم عجيب شوم به نظر و فتوى