خود بس فراخ مىديدم پس گفتم چرا نباشد كه اللّه مخصوص باشد به تكوّنى و وجودى كه جهان و ارواح ما بدان تكوّن هيچ تعلّقى ندارد و بدانجاى نباشد و همه جهان اسير وى و همه ارواح اسير وى باشند چنانك كالبد اسير روح است همه حقايق اسير اللّهاند و پيش او ايستاده و از حال به حال مىگردد و عرصهء مملكت اللّه و حضرت اللّه جاى ديگر و از آن حقايق جاى ديگر چنانك عرصهء مملكت روح جاى ديگر و كالبد جاى ديگر ، باز بدل آمد در وقت درد دندان كه من همين ساعت مىميرم و خود را در وقت مردن انگارم اينچنين تشبّهات از خود چگونه روا دارم مر حضرت اللّه را ، باز تأمّل كردم كه آخر اللّه را بچه وجه اعتقاد كنم اگر عدم اعتقاد كنم هيچ وصفى و چيزى تقدير نكنم پس نيست گفته باشم اللّه را و جهان را مىبينم و خود را موجود مىبينم و روح خود را مضطرب مىبينم هستى اينها را و اين اضطرابات روح را از نيست چگونه بود و نيز اللّه را نيست گفتن اطلاق اسم ناقصى باشد بر وى و موجود اسم كمال ، آخر موجود گويم به كه نيست ، باز گفتم خود را در وقت نزع انگارم و خود را عاجز ديدم كه اللّه را بچه صفت شناسم در وقت رفتن از دنيا به حضرت اللّه گفتم همين دانم كه اى بىچون و بىچگونه و جهان اسير تو و ارواح منتظر فرمان تو و هرچه بخواهى بتوانى كردن اى سزاوار همه ثناها و اى مستحقّ همه مدحها باز خود را ديدم كه از اين جهان به حضرت اللّه مىبردند و اللّه نظر مىكند در روح من كه مرا ناسزا گفتى و همه نمازها را ضايع كردى و سبك داشتى امرهاى ما را و به شوخى بطريق تكيّف و تصوّر ما را وصف كردى و طمع سعادت و خلعت مىدارى ، روح من در خود ترنجيده شد و تسترغيده گفتم تو اى اللّه مىدانى كه من عاجز بودم و هم تو مىدانى كه بتقدير تو بود « 1 » و سرگردانم تو كرده بودى ، روح من خواست تا اعتقاد كند مر حضرت تو را از آنك گريز « 2 » نمىديدم و اين اعتقاد معتقد نمىشد تا آنكه اينها تصور كردم از ضرورت تا خود را اعتقادى حاصل كنم آنچنان ناسزاها گفتم اى كريم ببخشاى و اگر نمىبخشايى هرچه خواهى بكن كه توانايى
هامش
( 1 ) - ن : بودم .
( 2 ) - ن : گريزى .