از آن بامزهتر نخوردهء ، بفزاى در اعتقاد و يقين تا بامزه شوى ، يكى از عجائب خصلت خود آن ديدم كه خواجه ابو اسحاق از قاضى نصير جلّاب گردانيدن و كسان را پيش خود نصب كردن و اكاذيب وى و كفر وى حكايت مىكرد بدل دشمندار شدم مر وى را و مبغض وى شدم باز چون مؤيّد به من بازخورد و گفت كنيزكى بر نخّاسى دعوى كردم قاضى نيك ميل كرد سوى من و بىشرعى زر من از نخاس بازستد و آن همه از بهر آن بود كه مىدانست كه من شاگرد توم باز زود دلم عذرخواه گناهان قاضى شد و دوستدار وى شد با آنكه تباه كرده بود تا بدانى كه حقيقت تو چنين تباه است حاصل طبيعتها چنين مختلف است بازى ( كنى ) نزد تو آن بازى بود و مزاح و نزديك آن ديگر جدّ بود و جنگ شود خاصه « 1 » مادر من كلان سال او را دريافته است طبيعت تو طبيعت او هر دو درخور نايد بازى و مزاح كنى او آن را نوع ديگر داند و كار ما در نازكست از اين معنى گفته است كه
فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ
« 2 » كه اگر چه نزد تو آن اندكست نزد وى آن بسيار است ( و اللّه اعلم ) .
فصل 201
سبب صحّت تن و دين آنست كه هرچه خداوند واجب نكرده است انديشهء آن را بدل راه ندهى چنانك محافظت احوال مظاهره و بدانديشيها و كار قاضى و احوال اين و آن و علمهاى نجوم و غير وى هيچ در دل راه مده چون اللّه فريضه نكرده است ، انديشه و سوداهاى فاسد مرا پردهء بود مىخواستم تا مذهبى از خود بنهم و نمىدانستم تا بر كدام روش پاى نهم دين محمّد را گيرم و يا غير وى را در دل آمد كه خويشتن را تقدير گيرم كه اين ساعت از جهان مىبروم و به آخرت مىروم كدام روش ما را بهتر بود هيچ روشى بهتر از روش محمّد عليه الصّلاة و السّلام نديدم تا تو نبودى نه خاصيت بود و نه نجوم بود و نه فلسفه بود و نه حكمت بود ، جهان را در هست شدن بايجاد حكيم هيچ حاجت نبود بر اين حكمتها اكنون چون تو در وجود آمدى اين همه رنگها پديد آمد باز چون تو به روى هيچ نماند هر رنگى كه از تو خيزد همان
هامش
( 1 ) - ن : به خاصه .
( 2 ) قرآن كريم ، سورهء 17 ، آيهء 23 .