تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 317

مساهمون:

ص٣١٧
خود پيچان مىبود آخر در زير اين بساط چيزى بايد كه او را بجنباند يا همه جهان به‌منزلهء صوفيى پرشكنه است دست را بلون ديگر مىجنباند و سر را بنوع ديگر حركت مىدهد و پاى را بنوع ديگر و زانو را به نوعى ديگر آخر اين گوشت و پوست و موى و سر صوفى را حقيقتى بايد كه در جنبش آيد كه دست و پاى از خود نجنبد باز چون تأمّل كردم همه جهان را چون حقيقت خود ديدم بىآرام و هر ساعتى بنوع ديگر مىگردد پس او را محرّكى بايد و او را مدبّرى بايد يا اين روح من به‌منزلهء كالبدى آمد قابل تغيّر و تبدّل و به‌منزلهء آلتى كه بهر نوع مستعمل مىشود آخر او را حقيقتى بايد ، مادر ما را ملامت مىكرد كه شيخ اسلام هرچه دارد بدست مادر دارد ، گفتم اى مادر من يا بدم يا نيك اگر بدم بدى خود بكنم اگر چه تو بسيار فرياد كنى و اگر نيكم نيكى خود بكنم اگرچه تو هيچ فرياد نكنى ، از بتان هندوستان پرسيدم از ياسمين گفت بت را ديو گويند و هر كسى را از ما هرچه دارد از زر و زيور همه فداى ديو خود دارند و خانهء او را مىآرايند و زر و جواهر بر وى مىگيرند و با يكديگر فخر مىكنند كه ديو ما چنين نغز است آن از بهر آن مىكنند از آنك آن ديو خود را راست و صادق و صواب مىدانند و بىخيانت مىدانند كه مالهاى ايشان را خيانت نمىكند ( و حاجت ايشان روا مىكند « 1 » ) تو نيز بدين صفت باش تا همه فداى تو دارند و ياسمين مىگفت كه كسى را از ما حاجتى افتد آنجا رود پيش ديو تا ده روز و يا بيست روز بىآب و نان مىباشد و خدمت مىكند و مىغلطند كه اى ديو حاجت من روا نكنى من از اينجا نروم از گرسنگى و تشنگى چون خيره شود ميان خواب و بيدارى كه بت گويد او را كه حاجت تو روا شد « 2 » سپس ده روز حاجت تو برآيد و يا سپس پنج روز حاجت تو برآيد و يا وى را گويد كه حاجت تو برنخواهد آمدن اين در وقت خيرگى وى گويد و اگر او نرود همچنان آنجا مىباشد بت او را در خواب سيلى زند و دست بر وى زند و اگرچه آن بت را در صورت دست نباشد و ليكن همچنان بدست بزند تا بدانى كه كرامت اوليا و غايات معجزات و عجايبها ديدن از
هامش
( 1 ) - ن : ندارد . ( 2 ) - ن : باشد .
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 317 | سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد ) / بديع الزمان فروزانفر