تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 281

مساهمون:

ص٢٨١
راهى و علف را راهى باز در معده راههاى دگر برخيزد و هر اهلى را باهلى رساند آنچه مدد چشم باشد بوى رساند و آنچه از آن سفل باشد بوى رساند نيز خاك دهان جهانست و جبال اضراس او و جهان كه حلقوم و معدهء عالم غيبست مىخورد و اهل را باهل مىرساند چنانك درياى عدم موج زد و كف و خاشاك و صدفهاى صور را و درر معانى را بساحل و جزاير و بمراتب بر روى آب پديد آورد و آدمى را در اين مرتبه بر روى آب افكند هر كس را چون فانى شوند ممكن باشد كه درياى عدم بار ديگر باز موج زند و جمع موجودات وجود يابند ( و اللّه اعلم ) .

فصل 179

خوشى و ناخوشى اين عالم و رنج و آسايش اين جهان مستدلّ شقاوت و سعادت ابد نباشد كه مؤمن و غير مؤمن را اين معنى شامل است امّا دو نام است كه در جهان روان كرده‌اند بد و نيك كه اگر اين دو نام نبودى وجود بر عدم نچربيدى و آدمى و خاك و افلاك برابر بودندى تفرقه ميان اين دو نام چون علمى در هوا كردند و آن متابعت انبياست عليهم السّلام
الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ آمَنُوا بِما نُزِّلَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ .
« 2 » خويشتن را مباش تا هم خالقت دوست دارد و هم خلق و هرگاه « 1 » مر خود را بودى هم خالقت دشمن دارد و هم خلق . اكنون اگر خود را باشى مطرود هر دو باشى همه غم تو بر تو افتد و اگر خود را نباشى كه ديگران را باشى مربّىات هم خالق بود و هم بندگان وى آخر چو مربّى خالق بود و بندگان وى بود ضايع نمانى اكنون در جنّت حوريان باشند كه اللّه ايشان را از زعفران و مشك و عنبر و كافور آفريده باشد عجبت آيد از زعفران و مشك و عنبر و كافور كه حور بود چه مزه باشد تو كه اصل پليد داشتى و هر چهار رنگ ترا بود آب منى چو كافور از بعد آن زردآب شدن چون زعفران و علقهء سوخته رنگ شدى چون مشك و مضغه چون عنبر اشهب چون از چنين اصل پليد چنين صورت آفريند از چنان اصل پاك دانى چگونه باشد حور نماز چون
هامش
( 2 ) قرآن كريم ، سورهء 47 ، آيهء 1 ، 2 . ( 1 ) - اصل : هرگاه را .