فصل 177
مىگويى كه فرزندان را جنس خود برآرم تا همچون من شوند خود را موقوف فرزند مىدارى تا جنس تو برآيد اكنون خود را نظر كن كه از چه جنسى اگر از جنس عارفان و متوكّلانى همچون اسماعيل و ارغون شاه كه بچهء خود را بر دكان روّاس ديد كه گدايى مىكرد و همچون ابراهيم ادهم موقوف بچه چه باشى و اگر از جنس عالم اسبابى گرد توكل چرا مىگردى حاصل عالم اسباب را نگاه داشتن بنا بر سماعست و عالم توكل بنا بر ديدست ، ديد قوىتر بود از شنود امّا ترا اعتماد نه بر ديد تست نه بر شنود چو بر اينها اعتمادى نيست بر چه چيز اعتماد دارى كسى را كه در ديده و شنوايى خلل باشد هر قدمى كه نهد بر سبيل توكّل نهد اكنون چون ترا قدم كوى سماع نيست متوكّلوار قدم در كوى ديد نه و خود را گير و عالم و پسران را فراموش كن از آنك همه خلقان غير تواند و جنس تو نهاند از آنك هيچ كس در حقيقت تو مدخل ندارد هرگاه مراقب حال كسى ديگر شدى تو محو شدى و بهرهء تو محو ، پس محال آمد كه تو با كسى ديگر جمع شوى در يك زمان اكنون هركه فرزندان و دوستان مىورزد در بعضى زمان نيست مىشود و ناجنس را بجاى خود مىدارد و هرگاه خود را باشى و بس هماره خود را باللّه موجود مىدارى .
طايفهء عرفا روزى گفتند بيا تا همه كارى كنيم و زنان خوب رايگان دوست مىسازيم و با شاهدبازى مشغول مىباشيم يكى ازيشان كاهلتر و بىجمالتر بود او را گفتند ترا نظر بر كى مىافتد گفت شما آنكس را نتوانيد دادن يعنى نظر بر دختر پادشاه است ، گفت شما كار خويش را باشيد و من كار خويش را هر روز آبدست بكردى وزير دختر نماز گزاردى « 1 » و نشستى و در آن مىنگريستى دختر گفت كه اين بيچاره را كسى نيست كه سخن وى با من بگويد ، زنينهاش فرستاد و گفت سلام من ببر و بگوى اگر كسى دارى در ميان كن تا سخن تو بگويد و اگر ندارى هم به زبان خود بگوى چه مىترسى اگر سرت نماند گو ممان چو آن زن سلام دختر بوى رسانيد او فرياد كرد و در خود درافتاد و هلاك شد .
هامش
( 1 ) - اصل : گذاردى .