پژمرده شدى اكنون جدّ و جهد بايد كردن در هر كارى با ياد تقدير اللّه جدّ منتظم نمىشود جدّت آنگاه منتظم شود بر سبيل مبالغه تا به مرادهاى آن برسى اكنون قدم در راه نه و حملهء قوى بر چنانك عاشق و معشوق عاشق [ تا ] طاقت دارد در طلب معشوق مىرود و چون از توانايى فروماند معشوقه بر سر وى آيد و او را در كنار گيرد در وقت [ قدرت ] قد رى عاشق باش و در وقت مانع و عجز جبرى باش تا معشوقهء تقدير اللّه بر سر تو آيد و تو در اللّه نظر مىكنى كه من طلبكار توم كه مقصود و معبود من تويى و چون مقصدت حضرت اللّه باشد هم حالت جبرى تو مرضىّ و هم حالت قدرى تو پسنديده باشد طلب تو چون كليدى است در هر كارى در غيب مىگشايد و قدرت در آن كار مىآورد هرچند طلب بيش گشايش بيش ( و اللّه اعلم ) .
فصل 170
فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ . وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خالِدُونَ
« 3 » مگر مواصلت منقطع گشته است از كارى يا از حالى و خويشى و قرابتى بسبب وحشتى يا بنظرى يا به سماعى و آن انقطاع و انفصال از بهر آن بوده باشد كه مواصلت با عشاير و اقارب و مادر و پدر و دوستان و موانست با افعال از بهر عزّت تن خود بوده باشد لاجرم زود متقطع شود عزيز تن باشى هرآينه خور دل « 1 » و غمگين دل باشى كه دو عمارت جمع نشود عمارت تن و عمارت جان و دل اگر مراقب حال تن باشى دل و جان بر تو فراموش باشد و اگر مراقب دل و جان باشى حال حواس و تن بر تو فراموش بود راحت نصيب روحست و مذلّت حساب خاك تن ، نامناسب كارى كردهء مذلّت بروح بردهء و راحت را نصيب تن گردانيدهء البته هر دو راحت جمع نشود اگرچه عمارت گور تن كنى و چيزى چون گنبد بر سروى برافرازى در لحد سينهات و دلت پر از عفونت و عقوبت باشد مگر ازين قبيل مكروه آمد بتخصيص « 2 »
هامش
( 3 ) قرآن كريم ، سورهء 23 ، آيهء 101 ببعد .
( 1 ) - ظ : خوار دل .
( 2 ) - ظ : بتجصيص .