شوى ، جهان مايه است يا انبار خاكى پارهاى را از وى زندگى مىدهد و پارهاى را مردگى مىدهد ، مردگى نه از وى است و زندگى نه ازويست ، او را از ميان انگشت فروكن از خونى مشك ظاهر مىكنند ، نجاست با طهارت و خوش با ناخوش جمع نكردهيى بر درست تو عيار اختيار از بهر آن يار كردهاند تا به حجّت كار كنى ، اگر صدقى دارى به حال حوريان چگونه شب خفتن روا دارى و دست پيمان حاصل نكنى بىرغبتى بنا بر آن باشد كه اعتقادى ندارى جمال را و يا امكان نبينى وصال را ، درست وجود تو اگر مس است ناكس است و اگر زرست نيكوست ، خاكش مكن زر چون در كف تو خاك شود موجب ندامت باشد و هيچى نباشد ( و اللّه اعلم ) .
فصل 161
سأل أ يحرم من سعادة الأبد بمجرّد كلمة الكفر كمن نهر فقلت لو لم يحرم سابقا ما تكلّم بكلمة الكفر كمن نهر صاحب جمال و شتمه فما لم يكن محروما عن لذّة جماله ما شتمه فكذا هاهنا فلو كان عارفا لذّة الآخرة لما كفر قال عليه السّلام من اعان تارك الصّلاة بلقمة فكانّما قتل سبعين نبيّا قتل شراب بىقوّت كردن شراب باشد يعنى بىقوّت كرد كار انبيا را در حق اين تارك صلاة چو سعى انبيا در تعظيم اللّه است سبحانك مىگفتم آواز خر آمد دلم ورخج و مشوّش شد ، گفتم سبحانك را معنى اينست كه جمال ترا اثر عيب حدث نيست چنانك شاهدان عالم را سبحانك را معنى اين بود كه دل تو اگر بجمال مىرود مىفرمايد كه جمال بىعيب اينجاست اگر بمال مىرود مىفرمايد كه غناء بىعيب اينجاست و اگر بجاه مىرود مىفرمايد كه جاه بىعيب اينجاست و اگر به موانست جماع و سخن گفتن كسى ديگر مىرود سخن بىعيب اينجاست و رحمت و رأفت بىعيب اينجاست و همچنين جمله صفات تا فرمود مهيمنم كه مرغ چنان نلرزد در محافظت فرخ خود كه من دست خود را زير بال خود دارم تا نااميد نشوى كه اللّه جنس من نيست مرا اللّه به خوشى جمال خود موانستى ندهد كه از هيچ جنست آن خوشيت نباشد كه از من باشد بعضى مىگويد كه چون بميرم نه نام عالمى ماند و نه نام صوفيى ماند گفتم