از همه آلايش پاك شوى امّا اگر حنطهگويان و با حرص و غفلت روى
فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا قَوْلًا غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ
« 1 » آب روى نگاه مىدارى ندانم كه كجا خواهى خرج كردن و عاقبت تو چه شود جهدى كن تا عاقبت محمود شوى ( و اللّه اعلم ) .
فصل 159
يا بَنِي آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَما أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ يَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما لِيُرِيَهُما سَوْآتِهِما
« 2 » حال تو همچنانست كه كسى در بيابان آواز مشابه دوستان و عشاير تو كند تو دم آن آواز مىروى و جامه مىدرانى از عشق و دوستى چنانك كبوتر بر آواز صفير معلّقها مىزند از آنك مشابه آواز دوستست باز چون به نزد دوستان و معشوقان مىآيى آن دعويهاى عشق همه باطل مىشود يعنى اللّه با تست تصرّف وى را مشاهده مىكنى باز ميلت مىباشد كه نزد صوفيان روى تا سماعها شنوى وجدت پديد آيد تا موقوف مشاهدهء كسى مىدارى حالت عشق خود را چرا همه اجزاى تو باللّه بىسروپاى نباشد و تدبير و مفسده و مصلحه و مقصود و غرض چه كند عشق را ، همه مصلحت عشق آن باشد كه زير و زبر مىشود و در پاى وى مىافتد و چون ديوانگان درمىآويزد تن خود را مفرش قدم و تصرّف معشوق ساخته بود اوّل و آخر نداند و عقوبت و رنج نشناسد و اجزاى او از سر تا پاى آبستن مىشود و عرق دوستى از وى مىچكد گاه از ترس فراق بر خود مىسوزد و رنگبهرنگ مىگردد الحىّ القيّوم گويى چرا مىروى كه نوميد باشى من كوى نوميدى نهادهام و كوى اميد نهادهام و كوى جانفزا نهادهام و كوى غم نهادهام چرا گويى نروى كه هر ساعتى اميد زياده شود و تازهتر شوى اگرچه خاك شوى هركه عهد قول با آدمى آرد كلوخپرستست از سنگپرست چه عجبت مىآيد اگر نه كلوخ بودند باز پس چرا گرد شدند
كَلَّا بَلْ تُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ
« 3 » همه عهد وفات با كسانى كنى كه يك دو گام با تو همراه بيش
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء 2 ، آيهء 59 .
( 2 ) سورهء 7 ، آيهء 27 .
( 3 ) سورهء 75 ، آيهء 20 .