ملحد را مىبايست تا زبان را بتسبيح نهآرايد به خاصيّت گويى درآيد كه اين از آنست و آن از اينست
فَزَيَّلْنا بَيْنَهُمْ وَ قالَ شُرَكاؤُهُمْ ما كُنْتُمْ إِيَّانا تَعْبُدُونَ
وَ يَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً
« 1 » ستارهپرستان را با ستارگان جمع كنند و طبيعيان با چهار طبع جمع كنند و بتان را خطاب كنند كه اينها بودند كه شما را هست كردهاند قال شركاؤهم ما كنتم ايّانا تعبدون هر ستاره را فضيحت كنند آفتاب را روى سياه كنند و ماه را هم كه دم زن وى بوده است سياه كنند ، ماكيان ستارگان تا از كدام تخم در تنشان مىكارند و آثار سعد و نحس ازيشان مىپرانند ، مثال ايمان تصديق و قبول چنانست كه يقين باشد و تصديق كنى كه آب خوردن بسيار زيانكارست مر مستسقى را و علّت استسقا را مدد كند و اين سخن از طبيب در قبول تو آيد ، اين آن تصديق است و اين كه معاصى زيانكارست و اوامر سودمند و سبب سعادت تصديق است و با اين يقينى آب خورى و معصيت كنى اين منافى آن تصديق نباشد و نيز خاريدن گر زيان دارد و كش شود و درازتر دركشد اين تصديق كردى و يقين مىدانى و با اين همه مىخارى و اين بىفرمانى دليل عدم تصديق و قبول نمىكند و نيز در مصالح اين جهانى دانى كه مصلحت كدام است و خواهى تا ترا در آن صبرى باشد و مىزارى و از اللّه در مىخواهى كه مرا صبرى ده در آن كار و با آن همه آن مصلحت را به بىصبرى بر خود فوت مىكنى و بدانك آن مصلحت را به بىصبرى ترك كنى دليل آن نكند كه ترا يقينى نيست كه آن مصلحتست و يا تصديق نكرده باشى در مصلحتى آن و زيادتى ايمان و زيادتى يقين آنست كه قدح نبات خورى جلّاب با يخ و گلاب خوش بود و چون به دهان و كام بتفاصيل وى برسد آن مزه لون ديگر باشد و آن خنكى لون ديگر باشد اكنون اين را زيادتى يقين گويند و همچنين يقين است و مصدّقى در جمال يوسف و قبول كردهيى و ليكن اگر بر تو پيدا شود و مرئىّ تو گردد از جمال يوسف خنكاء دل حاصل شود ، اكنون اين را زيادتى ايمان و يقين گويند ، حاصل دو اقليمست يكى اقليم
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء 10 ، آيهء 28 .