اين صور بر ما فايدهء باشد حاصل خود را گفتم كه اللّه هر صورتى بر تو و اجزاى تو عرضه كند از ارض و سما و علم و تذكير و زيد و عمر و چون حالى مزهء از آن صورت بجانت نرسد نفى مىكن و اقداح صور را مىشكن و همه را محو مىكن و مىگوى كه اى اللّه چو من هيچ نمىدانم كه در اين صور چه مزه است از بهر چه عرضه مىكنى بر من ، تو همه صور را بيرون مىانداز و مىشكن تا آنگاه كه اللّه ازين صور مزه رساند به تو و بگوى كه اى اللّه سنگ صور را بر سر من چه مىزنى چون [ من ] در مشاهدهء تو مىباشم ، باز رنج مىديدم كه روح من سفر مىكرد باللّه تا عجايب و صفات اللّه را مشاهده كند و از تن من بيرون مىآمد و به نزد اللّه مىرفت از پردهء هوا و خاك و آب و عقول و محدثات و درين رفتن مانده مىشد گفتم بيا تا برقرار باشم كه اللّه نه كه نزديك منست هم بجاى خود با اللّه مىنگرم چون اللّه را با صفاتش و انوارش مشاهده مىكردم همه نورها و جمالها و سبزها و شكوفهها را مىديدم كه از آن نور خيره مىشد و ناچيز مىشد و محلّى نمىماند اكنون خود را گفتم كه روح تو دو حالت دارد يكى حركت و يكى سكون چون در حركت آيد حركت وى را در تعظيم اللّه و يا در خشيت اللّه و يا در عشق و محبّت اللّه عمل ده و چون مانده شود ساكنش دار يعنى مشغوليها از وى نفى مىكن هر بار كه خواهد كه متعلّق شود به چيزى يا چيزى بوى آن علقه را نفى مىكن تا عجب بينى و استراحت يا بى ، خود را گفتم اگر تو خرابى همه عالم آبادان خرابست و اگر تو روشنى همه ظلمات روشنست و اگر تو با رنجى همه آسايشها رنجست و اگر تو آبادانى همه خرابها آبادانست اكنون جهانيست و چندين اشخاص مختلف بر يكى آبادان و بر يكى خراب و بر يكى مظلم و تاريك بر يكى بهشت و بر يكى دوزخ مگر كه هژده هزار عالم ازينرويست يا مگر جمعى فراهم آيند يكى ازيشان در صفت بران قوم غالب بود همه در مقابلهء وى محو شوند تا اگر او خراب بود همه خراب بوند و اگر او آبادان و روشن بود همه آبادان و روشن بوند اكنون جهدى كن تا خود را در صفت كمالاندازى كه همه جهان را در دولت تو صفت كمال حاصل شود اگر مخذول باشى همه جهان در خذلان تو مخذول باشند
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 234
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٢٣٤