راه او گره زند و نگشايد ابدالآباد آن رنج با تو باشد و نرود امّا چون جهان زوال و فناست راه آن گره نزند و بگشايد تا برود و امّا آن جهان چون باقى است راه خوشى و ناخوشى را گره زنند تا هرگز از تو آن برود و با تو باشد اينست كه چگونگى خوشى را و راه ناخوشى را كه از كجا مىآيد و چون مىرود كسى نداند زيرا كه راه آمد شد خوشى غيب است و غيب را كسى نداند و اگر بداند غيب نماند ، گفتم پس اللّه است كه خوشى را برمىبرد و مىآرد گاهى از مشاهده [ بغيب مىبرد و گاهى از غيب بمشاهده ] مىآرد و حقيقت خوشى خود بهشت است ، پس چون خوشى با تو بود بهشت با تو بود و هم اللّه با تو بود كه بهشت و همه خوشيها و مزها از پرتو جمال لطف اللّه است و تو از آن غافلى گويى كه وقت غفلت و خفتگى و بىخبرى از اللّه همچون خاك و در و ديوار و آسمان و زمين را ماند و حال آگهى از اللّه و آثار خوش و ناخوش درگاه وى همچون آدمى و روح را ماند كه اللّه خاك را حيوان گردانيد و عقل و تمييز و دانش گردانيد و جان گردانيد گويى قيامت را ماند آنوقت دريافتن كه مردگان غفلت را زنده مىكند كه آسمان و زمين غفلت همه مبدّل مىگردد و بهشت و دوزخ مىشود هركسى را در كويى و شيوهء رخ مرادى و هوايى و هوسى نمودند از جاه ورزيدن و يا جمال و شهوت راندن و يا جدل و غلبه كردن و اندك ملامسهء دادند او را با آن مزه و تمام در كنارش ننهادند « 1 » و عقد طلبى بستند او را و از پى دست پيمان آن گردان كردند تا بر و بحر مىكوبد و يا شب و روز در عملها بيدار مىباشد و چشم او همواره در آن معشوقهء خود چون چرخ گرد قطب مطلوب خود گردان شده است ، اكنون اگر دلارامى دارى بىاو چرا چنين مىآرامى و اگر دلارامى ندارى درين جهان از بهر چه آرام دارى بىمزگى همه از بيمارى تست نه از بهر آنك مزهء نيست در عالم و در طعام و شراب و صحبت و نظر تو جهد كن تا بيمارى از تنت و خيرگى از چشمت و گرفتگى از پايت برود تا چهرهء حوران و مزهء صحبت ايشان و رفتن به سبزه و آب روان ترا مسلّم
هامش
( 1 ) - ن : نهادند .