يابد و كاهلى عبارت از چنين عشقست كه بر صحّت و خوشى و حياتست امّا تو ندانستهء كه ساق آن آرزوانها اين رنجهاست و آن سنبل مراد از ساق بىمرادى و رنج مىرويد تا كسى را رنج عطش و تفسيدگى جگر نباشد مزهء آب خوش را نيابد و تا كسى را رنج گرسنگى مصوّر نشود ذوق و خوشى طعام او را حاصل نشود و تا مقدّمه رنج را احتما و مداواة از غذاهاى ناموافق نبود بملك صحّت نرسد
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً
تو هر ساعتى سوى تل خاك مىنگرى كه چه رنج برم چو از اينجا بيرون آمدهام بوى باز روم و خوش بخسبم
أَنَّما خَلَقْناكُمْ
يعنى شمايى شما را ما هست كرديم نه كه از خاك چون بزادى دانش و عقل و دريافت را مايه نبود ما بىمايه ببين كه چگونه هست كرديم بىاختيار تو تا چند قصد رجوع به خاك مىدارى ، اى بىخبر قصد رجوع به لطيف خبيردار آن سفالك باشد كه پهلوى سفالك بيفتد زيرا كه هر دو بىخبرند امّا حيوان را با خاك كى برابر دارند ، آخر خبر از بهر آنت دادهايم تا فى مقعد صدق عند خبير باشى تو مىگويى كه مغلوبم بجمادى كه جماد بىخبر بسيارند و باخبراند كىاند و نادرند و اندك تبع غالب باشد آخر
رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ
« 3 » گفته است يعنى كه جمادات خاك و افلاك در مقابل عرش اندكاند و عرش باخبر است و غالب پس غالب باخبران آمدند تا ملحق بدانجاى شوى ، اكنون هردم مىگو كه اى اللّه حوت حياتم تشنهء قطرهء درياى حيوة « 1 » بىچون تست باز هر ساعت و هر دم به نياز و اعتقاد و خضوع مىزار و مىگو كه اى رحمن و اى رحيم بخشاينده بيچارگى مرا مىبينى در تردّدىام و دلم بر جايى [ قرار ] « 2 » نمىگيرد يقينم بخش و ازين تردّدم بيرون آر ، رنج نمىتوانم بردن تا استدلال دل بر جايى قرار دهم بىرنج و استدلال قرارگاهيم بخش از حضرت ، اى رحيم از مهربانكارى درگاهت بر من مهرى ده و مرا مهرى بخش و عشقى بخش ، اى رحمن از ميان اين پراكندگيها عشقى بىرنجى و بىچونيم بخش از حضرت و مرا از جملهء رستگاران و مؤمنان [ خود گردان
هامش
( 3 ) قرآن كريم ، سورهء 23 ، آيهء 116 .
( 1 ) - ص : حيرت .
( 2 ) - ص : ندارد .