مناصب دنيا همچو شمعى است كه به آتش آرايش افروخته است و چندين خلق از وى سوخته است و ديگران آن را مىبينند و همچنان خود را در وى مىاندازند و مىسوزند امّا طايفهئىاند كه ظاهر ايشان سوخته مىنمايد و بمعنى براحت افروختهاند همچون عاشقان بىسر و بىپاى كه از راحت و خوشى خود به كس نگويند .
شعر :
هرك را اسرار عشق آموختند * همچو بازش ديدها بردوختند
هر كجا شمع بلا افروختند * صد هزاران جان عاشق سوختند
امّا اهل دنيا در آتش شمع مناصب دنيا سوخته مىشوند و حاصلى ندارند و به آرايش ظاهر خود مشغول مىشوند و خود را غافل مىكنند ايشان را گفتم كه جامها چه سپيد مىكنيد [ و بزر خويشتن را چه آبادان مىكنيد ] چو اندرون شما همه كباب و سوخته است مگر ديوار گرد در دبر مىآريد تا نبايد كه رنج درآيد و دود از روزن برون رود عجب تا چه بىادبى و گستاخى كردهايد « 1 » كه هر ساعتى شما را محبوس اندهان كردهاند چنانك در صورت زندان را در و ديوار از خشت است در معنى زندان را در و ديوارش اندهانست اكنون هركه مشغول به دنياست و رو به آخرت ندارد بيكارست و در رنجست و كسى كه بىكار است گويى ( كه ) « 2 » در زندانست با شكنجها و چون زنبور در خنور تن خود را نيش مىزند و در هر كارى كه ترا دل گرفت و محبوس اندهان شدى در آن كار آن همه زندان است و چون سررشته كار آخرت پديد آمد و احوال عاقبت پيدا شد گويى كه راه يافتى و از زندان برون آمدى ، اكنون اگر كسى عاقبتبين است و راه آخرت مىرود گو تا كاهل نباشد و سرهسره به كار آخرت مشغول شود و سعادت خود در آن داند و چون تو راه آخرت مىروى نان و آب با خود گرد آر و مىخور كه آن آب آب طهور بهشت شود و آن نان ميوه و درخت بهشت شود و اگر راه آخرت نمىروى نان و آب را گرد خود در ميار تا حميم و غسّاق و شجرهء زقّومش نكنى ، آخر اين تاج عقل را كه بر فرق تو نهادهاند مرصّع بدرّ و ياقوت حواس چون شكر اين بجاى نيارى ندانى كه ترا سيلى زنند بر گردن و شكر اين آنست كه راه آخرت روى و در طلب اللّه باشى ( و اللّه اعلم ) .
هامش
( 1 ) - ص : كردهايت .
( 2 ) - ص : ندارد .