آن جهان مىكن ، باز خود را گفتم همچنانك نظر تو و بصر تو بصر اللّه است و خوشى تو و مزهء تو مزهء اللّه است همچنان بينى كه همه بصرها و نظرها و ادراكات خوشيها و همه صورتهاى ديگر همه اللّه باشد پس چو آنها را مشاهده مىكنى اللّه را مشاهده كرده باشى يعنى كه اللّه از هر صورتى خود را به تو مىنمايد امّا اينست كه بعضى صور لطف باشد و بعضى صور قهر باشد باز خود را گفتم كه جملهء اجزاى خود را با هر نامى از نامهاى اللّه برابر مىكن و آن جزو را قايم مىدان باللّه با همه صفتهاى او مثلا چنانك گويى الأزلىّ يعنى تصرّف هر جزو تو در تصرّف اللّه بود در ازل پيش از وجود و بعد از وجود بعد از آن ببين كه در مقام آبى با اللّه چگونه بودى و در مقام [ خاكى باللّه چگونه بودى و در مقام ] آتشى چگونه بودى و در بادى چگونه بودى و نخست چه رنگ داشتى كه بتصرّف اللّه تعلّقى گرفتى ، اكنون چو اين همه رنگها نبود او بود پس بهر جزو خود او را با همه صفاتش مىدان و مىبين ، باز گفتم كه اللّه اين جزو را بانواع حاجتها مىدهد يك نوع حاجت دهد آن را شهوت گويند ، يك نوعى ديگر حاجت دهد آن را گرسنگى گويند ، يك نوعى ديگر حاجت دهد آن را سمع گويند و اين جزو بىاين صفتها نباشد و چون اين همه صفتها رنگها آمد پس هو آمد باز در هر نامى از نامهاى اللّه كه درآمدى روزها در آن مىباش چون از يك نام سير شوى آنگاه در نام ديگر خوض مىكن و پيوسته غوث مىگوى يعنى مرا فريادرس ازين حالت تا درين نمانم باز خود را گفتم هر حالتى و هر صورتى كه ترا خوش نيايد آن را بمان و غوث مىگوى تا آن محو مىشود چندانى كه بحالتى برسى كه ترا خوش آيد و در آن مىباشى چون از آن نيز سير شوى باز غوث مىگوى تا آن حالت را نيز محو كند همچنين تا بحالتى برسى كه ترا از همه خوشتر آيد و در آن بمانى و آن عشق اللّه است و محبّت اللّه است ( و اللّه اعلم ) .
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 214
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٢١٤