ترا نمىبيند و هرچند كه ترا نمىبيند نه از اندرون خود و نه از بيرون خود امّا آثار تو به اجزاى تو مىرسد همچنين مرا نيز نه داخل بينى و نه خارج بينى از جهان و ليكن همه اجزاى جهان از من چيزى دارند از تغيير و تبديل و گرما و سرما و اجزاى تو از من مىفزايند و خوشيها از من مىيابند چگونه مرا نمىبينى باز گفتم كه اى اللّه پس همه خلقان ترا مشاهده مىكردهاند به قدر آن آثار كه بديشان مىرسد از ضرّ و نفع اكنون بايد كه اجزاى خود را در سه حال غلطان دارم يكى بتعظيم و اجلال اللّه و يكى به محبّت اللّه [ و يكى از خشيت هيبت از اللّه تا هر جزو من چو در طلب اللّه ] آيد اينها صفت اجزاى من شوند و مزه و حالت اجزاى من شوند اگر چه اجزاى من پراكنده شوند بايد كه ازين سه حالت خالى نباشند و آدمى خود نظر است يعنى همين كه اللّه نظر را هست كرد بايد كه باللّه نگرد و طالب اللّه شود اكنون بايد كه هر جزو من در طلب مزهء اللّه چنان مستغرق شود كه به خود بازنيايد و لا يعرف السّماء من الارض باز در خاطرم آمد كه اللّه را از آن نمىبينم كه اللّه همين رؤيت من و بصر منست و همين كلمات منست و نظر قلب منست نمىبينى كه بصر من مر بصر و چشم و مردمك ديدهء خود را نمىتواند ديدن از غايت آنك مردمك ديدهء من بديد من نزديكتر است پس اللّه از مردم ديدهء من بديد من نزديكتر است و اللّه چنين عادت كرده است اجزا را كه نزديك را نمىتواند ديدن نبينى كه ديد من همه چيز را مىبيند سمع مرا و جان مرا نمىبيند اكنون هرگاه كه خواهى تا اللّه را ببينى ديد و مردمك خود را و ادراك خود را نگر كه مىتوانى ديدن يعنى هرگاه در اللّه از خود و از ادراك خود و از بصر خود و از روح خود مىنگرى رويت كژمژ و ترش مىشود همچنانك كسى خواهد تا در مردم ديدهء خود نگرد چشم او كژ شود و اگر خواهد تا در سر خود و گوش و پشت خود نگرد كژمژ شود و اينها همه آثار اللّه است و نظر و بصر اللّه است ، امّا اگر هم ازينجا نگرى باللّه كژمژ و ترشروى شوى پس نظر به صورتهاى خوبان جهان و خوشيهاى ايشان و ستارگان آسمان و گلها و سبزها و آبهاى روان اين جهان و
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 213
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص٢١٣