تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
ديو هستى تست كه نبايد گمنام باشم و نبايد كه كسى مرا نشناسد و به جايى برنيايم و آن فرزند و دوستم را كار پريشان شود و دوستان اللّه از بهر من غمگين شوند صور اين‌ها چون سدّ اسكندرست تو درينها چون نظر مىكنى يأجوج و مأجوج شياطين بيرون مىآيند و جمله آب و نبات درونت را مىخورند و نزديكست تا عرجونهاى عر وقت را خشك كنند و دوستان اين جهانى چون نخجيرانند و فرزندان چون طيور و سباعند هر يكى به طرفيت ايستاده‌اند و كارها و سوداها نيز همچون وحوش ايستاده‌اند چون تو نظر مىكنى بريشان ايشان همه در تو مىآيند و لب بر آب گردآمدهء قوّتهاى تو و ادراكات « 1 » تو و حواس تو مىنهند و همه را درمىكشند و مىخورند تا همه خشك مىشود و چون بصر و بصيرتت خشك شد و نماند روى راحت چگونه بينى فرق ميان آن بيخك تر و ميان خشب مسنّده آن قدرتم لطيف است كه آن نم چون جان ويست و از وى شاخها و ميوه‌ها « 2 » و صد هزار بستانها آيد و راحتها باشد او را از خود و ديگران را از وى از آنك اللّه چنين عادت رانده است درين جهان و در آن جهان كه چون كسى رانم و زندگى نباشد قابل راحتى و نورى نباشد يعنى دامنى كه درّ راحت « 3 » در وى جمع مىشود ادراك و زندگى است چون دريده كردى آن را به چه گيرى اين راحت را و در كجاش نهى و چون اين بيخ ادراك ترا مكيدند و خشك كردند از تو كدام ميوه و شاخ خوش هر دو جهانى برويد چون كه چوب خشك گشتى آرى هرچند در خود نظر مىكنى و خود را ازين سوداها و شياطين جدا مىكنى از تو هيچ نمىماند و نيست مىشوى و در تو قوّت كارى و حرص كارى و شغلى نمىماند « 4 » همچون پياز كه چون توهاى گنده وى را باز كنى هيچ نماند تو نيز اين همه توهاى خود را باز كن تا هيچ گنده و فرخجى نماند كه چون گنده برود خوش‌تر باشد يعنى قوتى و مايهء كه سبب اجتماع اين ورخجيها خواهد باشيدن گو مباش بارى چون اين نماند و خراب شود آشلغ ملايكه ظاهر شود و آن نيز ظاهر شود كه در هرچه نگاه كنى و در هر خصلتى كه بجنبد در تو و هر خوبى كه
هامش
( 1 ) - ص : و ادراك تو . ( 2 ) - ص : و ميوه . ( 3 ) - ص : در راحتى . ( 4 ) - ن : نماند .