فصل 136
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالًا
الآية « 2 » خود را مىگفتم در آن حالت كه با دوستان دينى باشى دل تو برحم و شفقت و نيكخواهى اهل اسلام و بزرگداشت دوستى انبياء عليهم السّلام و مجاورت ملايكه دل و جانت آراسته مىباشد و اين از آنست كه از تنهء درخت كالبد تو ميوههاى خوشبوى [ سراير را ملايكه بعالم غيب نقل مىكنند و بوى ] خوش آن سراير ترا چنين مزيّن گردانيده است براحت و رحمت و تعظيم و چون در آن عالم روى اينچنين ميوهها معيّن ببينى و يا آن سراير ترا ملايكه بدواوين نقل مىكنند و بوى خوشخبر ايشان بمشام تو مىرسد باز در آن حالت كه آشفته مىباشى به حسدى و بغضى و خشمى و آن سراير تو در آن حالت آشفتگى چون خار و حنظل است كه از شاخ دلت نقل مىكنند بعالمى ديگر و بوى ناخوش آن ترا پريشان مىدارد و چون بدان عالم روى تلخى « 1 » آن را بچشى تفاوت بسيار ، باز در خود مىديدم كه هر چند بعلمى خوض بيش مىكردم در خود منى و برترى بيش مىيافتم و حسد در حق جنس خود بيش مىديدم هرچند تكلّف مىكردم تا از من دفع شود نمىشد و من مىرنجيدم از اين حالت ، گفتم آخر اين از چه بوده باشد از آن بود كه علم را پيش از آنكه نفس كشته شود گرفته بودم و در من اين علم گفتنم عجب خوش مىنمود با خود انديشيدم كه داروى اين ديو نفس كه دشمن جان منست در قتل اوست بتيغ جهاد و جوع و در آن صبر كردنست تا از دست وى رهيدن نه در هنر ورزيدن و خاطر تيز كردن و يكى جاى خفتن و تنبل كردنست ، آن شب سرماى عظيم بود برخاستم در آن سرما و بايستادم و بسيار نماز كردم بتضرّع و زارى و عزم كردن تا منى نفس را بكشم ، گفتم كه اى نفس هيچ عدوى در جهان از تو بتر ندارم و سلاح درپوشم و دشنه در دست گيرم هرگاه كه سر از روى منى و حسد بيرون آرى سرت را بردارم
ها أَنْتُمْ أُولاءِ تُحِبُّونَهُمْ وَ لا يُحِبُّونَكُمْ
« 3 » اكنون اى عقل چيزى بوزر تا نفس را كسوهء صلاح دهى كه اين نفس
هامش
( 2 ) قرآن كريم ، سورهء 3 ، آيهء 118 .
( 1 ) - ص : طلخى .
( 3 ) سورهء 3 ، آيهء 119 .