بدرگاه اللّه كردم همه چيزها را چون سمنزار و گلستان خوشى و حور و قصور مىديدم و اللّه و صفات اللّه را مىديدم كه همه ترتيب خوشيهاى من مىكردند و من در آن عالم گلستان اللّه فرومىرفتم ، لطف اللّه و فعل اللّه را مىديدم و از عجب بعجب مىشدم با خود گفتم كه تا كى در [ ين ] « 1 » نظاره و روش باشم ، اللّه الهام داد كه هماره در باغ و بوستان نمىتوانى بودن در خدمت من مىباش و درين بستان بىنهايت من مىكرد چنانك ازين جهان بيرون روى خبر نباشد كه بيرون روى به مرگ و مرگ ترا ننمايد و اگر بنمايد لحظهء پيش ننمايد مگر كه دلت مىبگيرد از نعمت خوردن و از مشاهده كردن عجايبها و نظارهء گلستان و سبزه و آب روان و بانگ مرغان و يا چنان مىنمايدت « 2 » كه به طرف ما از ولايتهاى دوردست افتادهء و ترا مىگويم كه به خدمت من مىباش « 3 » همه عمر و درين باغ و آب روان مىكرد ، اكنون اگر نظرم به هوا و شخص خلقان و جويها و شهوات افتد اللّه را مىبينم [ كه ] در و ديوار اين باغ را فرومىآرد « 4 » و آب در وى بديد مىآرد و سبزه مىگرداند و چشمهاى شهوت را دريشان روان مىكند درين ظاهر تن خود و ظاهر خلقان و هوا و آسمان چون نظر كنم باغ ديگر بينم كه اللّه در ظاهر چه رنگها پديد آورد از رنگ آسمان و رنگ آفتاب و آب و باد ازين ويران مىكند و آن را برمىآرد چنانك بند آبى را مىگشايند و آب « 5 » ديگر را بند مىكنند و هرگاه كه اللّه را فراموش مىكنم مىبينم كه ازين باغ بيرون مىآيم اكنون خود را گفتم كه خاص مر اللّه را مىپرست و در وى نظر مىكن و هرگاه كه بغم فرزندان و متعلّقان و مصلحت پساپيش نظر كردن گرفتى از عالم خوش و گلستان محروم مىشوى پس معنى
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ
اين بود يعنى هرگاه كه همين يكى را بودى در بهشت و در خوشى بودى و هرگاه كه جانب چيزى ديگر نگاه كردى از بهشت بيرون آمدى گويى هر بهشتى بهشتى جداگانه دارد تا كه در يكديگر ننگرند همه در اللّه نگرند و اگر ساعتى در دركات عقوبات نظر كنم و عجايب آن را
هامش
( 1 ) - ص : ندارد .
( 2 ) - ص : مىنمايد .
( 3 ) - ص : باش .
( 4 ) - ن : مىرود .
( 5 ) - ص : ابى .