هر جزو كه بنام تو برآمد هرگز نكاهد و به سعادت ابد برسد و تعالى جدّك رحمت و لطف و كرم تو چو نصيب بيچارگان نباشد از آنكه باشد چو ذات تو و بزرگوارى تو متعاليست از آنك حاجتش بود به رحمت و كرم و لطف چو معرفتم دادى حضرتت بس بلند ديدم جاى ديگر نروم و لا إله غيرك اكنون چو در نماز اللّه اكبر گفتم با خود قرارى دادم كه نظر را از همه چيزها كوتاه كنم و همين در الوهيّت و تعظيم و صفات اللّه نظر كنم و بس چون چنان مىكردم صد هزار روشنايى و هيبتها و شكوهها مىديدم و مىخواستم تا بر خود شكاف كنم از بسكه پر مىشدم از هيبت و تعظيم و هرگاه كه پر مىشوم از تعظيم و هيبت و عشق و محبّت اللّه هوش مىدارم و نظر مىكنم كه اين روح و ادراك من كجا فرغرده شد و سست شد و كجا سخت ماند و چون بندى مىبينم از اللّه مىخواهم تا آن بند را بدراند و آن موضع را شكاف كند تا هيبت و رحمت و رقّت و گريه از آن موضع درآيد و از من بيرون روژد و چون در الوهيّت و تعظيم و صفات اللّه نظر مىكنم چنان روشنايى و عجايبها پديد مىآيد كه روح من چون آبگينه مىطرقد و مىجهد چنانك از آتش بجهد و بشكند و صد هزار عجايبها از زير هر شكافى بيرون مىآيد اكنون مىبايد كه در نماز به الوهيّت بتعظيم چنان نگاه كنم كه بينم كه اللّه روح مرا چگونه از حال به حال مىگرداند و در وى چه تصرّفها مىكند و در آن گردش روح مرا چه عجب تفاوتها مىباشد كه يكى به يكى نمىماند چنانك خاك را از حال به حال گردانيد تا بدينجا رسانيد كه عقل و حسّ و تمييز و معرفت و محبّت و عشق شد روح مرا نيز همچنان در عجبهاى بسيار از حال به حال مىگرداند تا من مشاهده مىكنم حاصل اينست كه آب محبّت و تعظيم اللّه و وجد كه از غيب به عين مىآيد در آن وقت كه نظر به الوهيّت و تعظيم اللّه مىكنم مىبينم و مىخواهم كه آن رگ را در روح خود نيك نگاه دارم تا پى بيرون برم بغيب ، باز قوم را گفتم كه اللّه قهّارست چو در نماز آييد خاضع و ذليل و ترسان باشيد و از قهر اللّه درانديشيد مگر كه شما اللّه را در وقت نماز قهّار نمىبينيد كه از چشم مردمان شرم مىداريد و مىگوييد كه
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 186
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص١٨٦