حيوانات و بادها همه اللّه است كه در هر جوهرى مىدمد تا رنگها دهدش اكنون دو حالست يكى شادى و يكى رنج و آن دو به يكى بازآيد زيرا كه رنج سبب شادى بود و شادى سبب رنج بود و يك چيزى نامنقسم به دو كس چگونه مضاف مىبود چنانك آب مسكن و راحت خلق آبيست و سبب هلاك خلق خاكيست و خاك همچنين و باد همچنين خاصه بر قول اهل طبع كه هيچ جزوى نيست كه سبب ضرر يا سبب نفع نيست چو متركّب از چهار طبع است و هريكى ازين ضرّيست و نفعى است و اينهمه حيلهء زوبعانست امّا باطن انبيا و اولياء را نورى دادند و بينا گردانيدند تا بدان نور يقينشان حاصل شد و بدانستند چون آن بينايى ديگران را نبود هرچند كه وصف كردند ايشان درنيافتند چنانك بينايى چشم دادند يكى را تا بديد و ندانست و آن دگر را كه ندادند هرچند او را وصف كنند و خواهند تا او را بينايى حاصل شود نشود اكنون تا هر كسى را پروانهء او كدام شمع است چون از پاى درافتد همان شمع بسر وى برسد اگر زشتى باشد زشتى رسد و اگر خوبى باشد خوبى رسد باز خلق غافلان چون پروانهاند و دنيا چون شمع كه معشوقهشان از عاشقانشان زردروىتر و نزارتر است امّا شعله سر و روى آن تن شمع را بر ايشان پوشيده گردانيدند و چشمشان را خيره گردانيدند تا نمىبينند هدايت اللّه نگر كه چشم دو كس يكسان و نور چشم ايشان يكسان و ارض و سما و نجوم و هوا كه اسباب بصرست يكسان يكى را چشم عبرتبين شده است و اللّه در عجايب بر وى گشاده و يكى ديگر را اللّه در حجاب كرده تا هيچ نبيند از آن پس لاجرم چنين حجابى حجاب چيزى نباشد و اينچنين حجابى دليل [ مسافت « 1 » ] نكند بين اللّه و بين الانسان از آنك مسافت هوا و آب و خاك و سما و عين و جرم باشد دليل بر آنك غرض مسافت نباشد ميان فاعل و مفعول و همچنين سماع و گوش دو كس يكسان يكى را در كلمه درى بگشايند تا راحتها مىبيند از آن كلمه و يكى را در پرده كنند كه از آن خوشى هيچ بهرهايش نباشد باز دل دو كس يكسان خطرت دل يكى را به بستانها و
هامش
( 1 ) - ص : ندارد .