براحتها درى بگشايند و يكى را حجاب دهند تا از آن راحت هيچ نبيند امّا گاهى كه اين محجوب با وى كه مىبيند جدل كند گويد كه چه خوش است اينكه تو مىبينى و باز گويد كه اين خيالست و سود است و آن خيالها بدان سبب بود كه پارهء از آن حجاب خود بوى داده باشد و خوشى وى كم شود و آنكس كه در خوشى است و راحتى مىيابد از آن بستانها پارهء از آن سرور و تازگى و طراوت بستان خود دستهء بندد و به نزد آن محجوب آرد تا وى را بازنمايد كه خوشى اين بستان بدينسانست و ازين وجه است ، اين نور را با حجاب و ظلمت وى آميخته باشد لاجرم نور و راحتش را اللّه كم كند تا آن محجوب محروم ماند كه اگر آن محجوب از اهل اين نور بودى هم از ابتدا اللّه وى را بنمودى امّا جمعى كه اين بستان را مىبينند و اهل آن نورند چون جمع شوند و به يكديگر پيوندند آن نور و بستان ايشان زياده شود و محجوب با محجوب چون جمع شوند آن ظلمت ايشان زياده شود پس گفتم تنها باللّه بودن و از همه بريدن خوشتر بود امّا اين دوستان و مادر و فرزندان همچون لنگرىاند بر پاى روح من و يا چون رشتهء بر پاى گنجشكىاند و اين روح من خواهد تا در هر كوى خوشى فرورود و بازنيايد و از صحبت و مجامعت و نظر كردن در جمالى و ذوقى بازرهد و ايشان بازكشند امّا روح چون شربت راح راحت نوش كرد و در آن خوشى فرورفت مىخواهد تا همچنان سرمست بباشد و بازنيايد امّا سررشتهء دوستى متعلّقان و نفس خلقان او را بازمىكشند و دنيا ازين مبغّض آمد كه شهد وى بىموم نيامد و اين قالب چو از وجود سرير زند هر عضوى را به عضوى ديگر حاجت بود و آنگاه مراد آن عضو حاصل شود كه بار و رنج آن عضو ديگر بكشد اكنون چو در دام جهان آمدى خواهى تا باز بيرون [ پرى ] نتوانى زيرا كه روح چون ماهى از درياى عدم برآمد به حكم حرص لقمهطلبى و آسيبى زد به لقمهء و همچنين مىچشيد و مىخورد و در وقت خواب و بيهوشى بازمىرفت و بسبب بليّه روزگار و رنج كه گاهى بر وى رسيدى بترسيدى نيارستى تمام آن لقمه را گرفتن و بهر آسيبى مىخواستى تا به درياى عدم بازرود و به حكم آنك حيوة متعلّق به لقمهء بود بازمىآمد اكنون هركه لقمه را
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 184
مساهمون: سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد )
ص١٨٤