تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
و حسرت مىخورى كه آلت جستنم نماند تدبير چون كنم و چون به فراموشى دست بدارى از جستن ترا در طلب آرند آخر بنگر كه صد هزار از اهل عقل برين بوى درين تكاپوى آمده‌اند آخر ببين كه سگ بىبويى به جايى نمىپويد چندين عاقلان بىبويى درين راه طلب چگونه پويند و اين سفر را هيچ كرانه نيست از آنك لطف محبوب را هيچ كرانه نيست همه گردان شده‌اند در ميان راهى و يا چون معلّقى كه بر هيچ چيز تكيه ندارد چنانك روح تو در گردش چون چرخ فلك است و يا چون مرغى كه در هوا پر مىزند تا كجا فرود آيد و اين حجابهاى مصوّر حجاب نيست از ديدن اللّه بلك صرف كردن اللّه حجابست دليل بر آنك در يك زمان در پيش خويشتن اللّه را مىبينم و در زمان دوم نمىبينم معلوم شد كه مجرّد صرف اللّه حجابست از ديدن اللّه اكنون خود را گفتم ناديدن اللّه آن است كه بر پنداشت غيبت اللّه با صورت مخلوق دمى زنى همان پنداشت تو ضايع كردن عمر و بيگانه بودنست از اللّه و اگر نه هيچ جزوى از موجودات نيست [ كه اللّه آنجا نيست ] با همه قوّتهاى تو قوّت اللّه پيوسته است و به رؤيت تو [ رؤيت ] اللّه پيوسته است و همه موجودات جهان چاكرند اللّه را يكى آراميده و يكى رونده و يكى منجمد منقبض ترش‌روى و يكى منبسط تازه‌روى چنانك بچه نخست كه بجهان آيد يك‌چند گاهى بگريد [ آنگاه بخندد همچنان مؤمن نيز در اين جهان بگريد ] آنگاه بخندد نخست آدم بگريست و رسول صلّى اللّه عليه و سلّم فرمود اللّهمّ ارزقنى عينين هطّالتين باز نخست ابر گريد تا گل بخندد اكنون رسول عليه السّلام كه روضهء بهشت و گلستان معانى بود اشك دو چشم مىخواست لا جرم جبرئيل با طاوس ملايكه آن هماى همّت او را آنچه در خورد او مىآوردند از خورش حكمت و بسر او مىرسانيدند چنانك كبوتربچهء خود را خورش آورد تا رسول عليه السلام بيهوش مىگشت از بشارت آن شراب كه از شوق لقاى اللّه بوى مىرسيد و از آن بشارت چو بىهوش مىگشت بهشت را و حوران را پديد مىديد و بديشان مىرسيد و در مهترى و سرورى كمال مىگرفت و رخساره از شراب طهور مىافروخت باز چون به هوش مىآمد