آن ديدى و هرآينه كه هست بىصانع نخواهد بود « 1 » از آنك چندين چيزى ببايد تا نام هستى گيرد به نزد تو يكى تويى تو و نظر تو و تخصيص تو بدان منظور و ضرّ و نفع نظر تو و مناسبت و انجذاب ميان نظر تو و آن منظور و تحيّر به نظر تو و تحيّر آن منظور [ و تخصّص او بنوع وجود و بدان زمان و اشتمال آن منظور ] بر ضرّ و نفع اين چندين تركيب مختلف و وجود همه با موانع و آن عدم كه بخلاف وجود است هرآينه بىتدبير مدبّرى و حكيمى نباشد بلكه نزد اهل نجوم و حكمت عمل جملهء افلاك و ستارگان و طباع و قرار ارض و جملهء موجودات ببايد تا آن نام موجودى بر چيزى بنشيند و عمل افلاك و عالم را بفعل مدبّرى گويند پس جملهء خلق متّفق آمدند كه اللّه وراى هر موجوديست سميع و بصير و فعّالست و علم و حكمت ازوست كه وجود صورتبند بىاينها نيست اكنون چون بوجود هر چيزى كه باشد اللّه را با اين همه صفتهاش ديدى پس اللّه را به نامى از نامهاش بينديش مثلا المستعان گفتى چون اللّه مستعان بود ملالت و سأمت و درد و تفرقه همه بوى زائل شود تا معنى عون متحقّق بود بلك هرچه تو از وى بخواهى باللّه كه هستى آن حاصل شود در حال از حورا و عينا و سلسبيل و زنجبيل و ترا حالى ولايت تكوين نباشد لا محالة چنانك اهل بهشت را و از آن مكشوفتر كه اهل بهشت راست اين ولايت بباشد و اگر خواهى در يك زمان ترا به برجهاى آسمان برد تا برج آتشى و آبى و بادى و خاكى را نظاره كنى و قرين سعد مشترى و نحس زحل گردى و جملهء كواكب را بر تو مكشوف كند و اگر خواهى تا ترا معجزهء جمله انبيا عليهم السّلام بود از طوفان نوح و عصاى موسى و يد بيضا چون اين همه از اللّه است و اللّه بسبب منظور با تست اين همه ترا بباشد و در هر عجبى كه دلت خواهد فرومىرو و اللّه را مىبين از وراى آن و سأمت و ملالت بعشق برود تو از اللّه عشق مىخواه و قضاى شهوت با حوران و بيهشى از خمر بهشت و سلام ملايكه و وصايف و خدمتكاران با چندان حلّها مىخواه كه آن همه خوشيها باللّه است چو اللّه با تو بود بدان منظور لاجرم همه چيز مر ترا باشد پس
هامش
( 1 ) - ص : نباشند .