معيّت با كسى ديگر نباشد باز وسوسه مىآمد كه اللّه چون همه اجزاى اين كس را هست مىكند و در هر جزوى هزار نوع تصرّف مىكند پس اللّه با هر كسى بباشد اللّه الهام داد بجواب كه اللّه با هر كسى به نوعى باشد با يكى برنج باشد و عقوبت و با يكى به شهوت و با يكى براحت بدان نوع كه اللّه با انبياء عليهم السلام بوده است از روى نصرت و معجزه و محافظت و شرح آن جهان و ديد عالم غيب محسوس است كه از آن نوع با كسى ديگر نيست و ازين نوع تركيب و تصوير و گرما دادن و سرما دادن و غذا را در وى قسمت كردن و خواب و بيدارى دادن اللّه با همه كس هست اكنون طالب آن باش كه اللّه با تو از آن نوع باشد كه با انبياء عليهم السلام بوده است و مىگوى اى اللّه از نوع ديگر با من باش و در هر حالتى در خود مىنگر و مىدان كه از آن نوع اللّه با تست بدل مىآمد كه همچنانك مر كلّ مرا نوع حالتى است از خوشى و ناخوشى و عشق و محبّت و ادراك باغ و بوستان و اين معنى ادراك را در من كسى نمىبيند چه عجب كه هر جزو مرا همين نوع ادراك باشد و در وى كسى آن را نبيند اكنون اى اللّه آن معنى ادراك را و آن خوشى عشق و محبّت را بوقت تنهايى من بالا ده و بيفروزان و بلند گردان پيش من تا من مىبينم و آن معنى عشق است و طاعتست و توحيدست اكنون بايد كه تنها بنشينم و آن معنى را بالا دهم و تعظيمش كنم تا به نهايت وى برسم و مطلوب خود را بيابم و چون آن معنى كه مطلوبست حاضر شود و با من مساس كند من حمل گيرم از وى و در خورد آن بچهء شادى از من موجود شود همچنانك چون نظرم بر خاك مىافتد آن معنيها كه از خاك آمده است از عشقها و سبزها و خوشيها چون بدان مىپيوندم « 1 » از من راحات پديد مىآيد حاصل تا اللّه مساس كدام معانى لطيف روزى كرده بود درخور آن وجدها و حالات و كرامات از من پديد مىآيد و ادراك اين اصل و اين معانى مرا دهد و مثال ما فيلسوفان را دهد كى بهر كسى دهد و اگر كسى را ازين خوشى روزى كرده باشد با خيالات اين معانى مساسش بدهد باز هر صورتى كه مظهر اين معنى شد هماره
هامش
( 1 ) - ن : مىچرندم .