معشوق رخسارهافروز بود عشق رخسارهء معشوق را سرخ مىكند و رخسارهء عاشق را زرد مىكند باز اسم و مسمّى هر دو يكى است يعنى چو اسم اللّه را مىبينى اللّه را ديده باشى اكنون چون من يگانگى محبّت را و عشق را ديدم كه چگونه است پس غير محبّت اللّه و عشق ( اللّه ) « 1 » انديشهء كار ديگر و از آن كسى ديگر در دل نيارم هرچه از دستم برود از بهر نگاه داشت آن ترك مجبوب خود نگويم و دو چيز را در دل نگاه ندارم يا محبوب و يا غير وى و تن و مال و فرزندان را و همه جهان را با محبوب خود برابر ننهم و همچنين كتابها را و همه فضلها را و هنرها را و همه چيزها را بر باد دهم تا يك ساعت از محبوب خود بدينها مشغول نشوم و از مرگ و عقوبت نينديشم و از اولى و اخرى نينديشم و از زمان و امل و اسباب نينديشم كه نبايد زمانى از محبوب خود بدينها مشغول شوم و ازو غافل باشم اكنون بايد كه رياضت برين شكل كنم كه محبّت او بر من مستولى شود و درانديشم كه دريغا من چندين چيزها چرا انديشيدم و گفتم در تذكير و آنچه مقصودست آن محبّت اللّه است چرا آن را رها كردم و به چيز ديگر مشغول شدم اكنون چنان بايد كه مرا آن حالت محبّت اللّه چو ياد آيد زود من با محبّت شوم و به چيزى ديگر نپردازم در چندين نوع علم شروع كردم و با چندين خلقان نشستم و خاستم هيچ نقصانى جمال اللّه نيافتم و همه جمالهاى محدثات را نقصان يافتم اكنون بعد ازين هيچ چگونگى و كيفيّت اللّه نطلبم و دل بر جمال و كمال وى بنهم و به محبّت وى محترق شوم باز گفتم من كه باشم كه بيارم انديشيدن كه اللّه محبوب من بود امّا محبوب من اعتقاد من است [ باللّه و يقين من است باللّه و هر ساعتى مىزارم و مىنالم تا مرا اللّه ازين محبوب كه اعتقاد من است ] جدا نكند و به غير وى مشغول نكند ( كه ) « 2 » هرگاه در اعتقاد و يقين را گشاده يافتم در بهشت و ملك ابد و موانست دايم و حور او عينا و نظر بجمال ذو الجلال دايم يافته باشم و سرگردانى از من رفته باشد و آرامى گرفته باشم و وحشت و غربت از من رفته بود اى دريغا كه بوى من از كوى اللّه برگذرد و رحمتى
هامش
( 1 ) - ص : ندارد .
( 2 ) - ص : ندارد .