و بهشت و حور و جاه و منزلت و رفعت و بيمار باشى مىخواهى تا صحّت موجود شود از نيست و توانگرى موجود شود از نيست و مىخواهى تا نقصانى تو به نيست رود و كمال تو از نيست بيايد پس اين عدم خوش جايى آمد و مبارك جايى آمد و صد هزار صور بينى در عدم متخيّل مىشود چون هلال و تو در عشق آن مخيّلات و آن صور [ و نگار ] « 1 » روزگار مىگذارى پس هرچند در عدم پيش مىروى خوشتر باشى و تازهتر باشى و نمىبينى كه اللّه از اين عدم چه چيزها پديد مىآرد چون در هر موجودى نظر كردم ديدم كه جهان بمراد او نبود و كار بمراد او نبود بلك وقتى بىمرادى او بود وقتى با مراد او بود و وقتى كامل بود و وقتى ناقص گفتم آخر اين جهان بمراد كسى است چو اندككارى بىارادت نبود جهانى بدين ترتيبى هم بىارادت « 2 » نبود اكنون جاى اللّه كوى عدم است و هرجا كه عدم چيزى مىبينى اللّه آنجاست بىنهايت حاوى و محيط گرد موجودات و در باطن و ظاهر ايشان و بهر جايى كه عدم سرديست سردى هست مىكند و به جايى كه عدم گرميست گرمى هست مىكند و به جايى كه عدم خطرت و عدم ادراكست خطرت و ادراك هست مىكند و به جايى كه عدم خيال و عدم صورست خيال و صور هست مىكند همچنانك من خود را محو مىكردم و صورتها را از خود محو مىكردم تا اللّه را ببينم گفتم خود از اللّه اينها را محو كنم و صورتها را از اللّه محو كنم تا اللّه را ببينم و بمنافع وى زودتر بپيوندم ذكر اللّه گفتم ضميرم باللّه پيوست و اللّه را مشاهده كردم بمعنى خدايى و صفات كمال ديدم كه چون و چگونگى بر ذات و صفات او روا نيست گفتم خود عالم اللّه ديگر است كه جاى او نه جاى محدثات است نه جاى معدومات است بلكه همين است كه چون ذات بىچون و صفات بىچون او را مشاهده مىكنم مىبينم كه صور و چگونگى و جهت چون برگ و شكوفه از حضرتش متساقط مىشود و من مىدانم كه اللّه و صفات اللّه غير اينهاست و هستكنندهء اينهاست و بدينها نمىماند پس چون ضميرم باللّه مشغول مىشود من از عالم كون و فساد بيرون مىروم نه بر جايى مىباشم و نه در جايى مىباشم اندر آن عالم بىچون مىگردم و مىنگرم كه قرارم كجا مىافتد حاصل در امل و مقصود
هامش
( 1 ) - ص : ندارد .
( 2 ) - ن : بىارادتى .