رحمن را چه دانم و چون مرا با اللّه چنين عشقى بود من نيك ترسان باشم از آنك نبايد كه ساعتى بىاللّه باشم اكنون به خود گفتم چو اللّه اكبر گفتى آن اللّه اكبر تويى زيرا تا سر مجموع اجزاى تو جمع نشد ازو اللّه اكبر متولد نشد اللّه اكبر را بوجود اجزا و اوصاف خود دانستى پس به همان مقدار كه تو در خود از نوازشهاى اللّه صور بينى و خيال بينى و تغيّر بينى و ريزه شدن و ذرّه شدن بينى و معاشقه و حور بينى و مصاحبت بينى الى ما لا يتناهى به همان مقدار اللّه اكبر ترا اسماء حسنى باشد و همچنان چو رحمن گويى به همان مقدار رحمن باشى كه در اجزاى خود رحمت و دلدارى بينى و سبزه و آب روان اللّه بينى و يا رحمتها و شفقتها و مهربانيهاى صور نغزان بينى كه بر تو چفسيده است و ترا در كنار مىگيرد و روح ترا در ميان خوشيها و ذوقهاى خود راه مىدهد به همان مقدار رحمان باشى و هكذا جميع الاسماء الحسنى اكنون اللّه گفتن در حق من همچنين باشد و در حق موجودات ديگر درخور ايشان باشد و معنى اللّه گفتن را آنگاه مىبينم و مىدانم كه اللّه به صورت نغزى بىنظيرى مرا در كنار مىگيرد و مىمالد و مرا نيز صورت نغز مىگرداند و حورا و عيناء من « 1 » مىگرداند و در هر سوى من سبزها و بنفشه زارها و گلستانهاى لطيف پديد مىآرد تا شاخ و بلگ آن بر اندام من مىزند « 2 » و از آسيب آن در خود خوشيها و مزها مىيابم از اللّه هرچند كه اللّه را صورتى نمىبينم بىچون و بىچگونه مىبينم من در آن مزها و خوشيها كه از اللّه مىيابم مىپيچم و مىگردم و مىلرزم و زير و زبر مىشوم و غرق مىشوم و اگر در وقت اللّه گفتن مثل اين عجايبها نبينم اين اللّه گفتن از من درست نيايد ( و اللّه اعلم ) .
فصل 120
مىگفتم كه در چه نظر كنم كه قطع باشد كه هستى و حصول نيستى و خوشى و ناخوشى از وى در وجود مىآيد و هرگز متناقض نبود و هرگز اثر وى متخلّف نبود آن را جز عدم نيافتم از آنك هرچه ترا نيست در آرزوى حصول آن باشى پس از عدم اميد مىدارى تا موجود شود از بقا و كمال و حيات و عمر بسيار
هامش
( 1 ) - ن : گرد من .
( 2 ) - ص : مىمالد .