تو نيز كاهلى را رها كن در صفّ خوشحالتان درآى تا خوشروى شوى گويى كه جان محبوس است از خوشيها درين جهان در آن وقت كه بوى اللّه مىيابد از آن خوشيها مىخواهد تا بيرون آيد و ابد باللّه باشد اكنون در آن وقت كه اللّه كمال خوشيها را مىدهد آن دم جان مىخواهد تا بيرون آيد و گرد وجه كريم اللّه گردد تا ابد خوشى يابد و به نهايت مزها برسد ( و اللّه اعلم ) .
فصل 118
وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ كِتاباً مُؤَجَّلًا
« 2 » در لوح محفوظ تنت مدّت عمر ترا ثبت كردهاند چنانك جبرئيل عقلت هر روز در مصلحتى و در تدبيريست اينكه مىگويى بينديشم كه اين كار چه مصلحت دارد و اين مصلحت چه روى دهد مرا آن انديشه از تدبير و مصلحت عقل است در تو و آن آنست كه جبرئيل عقلت به نزد لوح حافظهء خود مىرود كه اللّه همه كار ترا و مدت عمر ترا بر لوح او ثبت كرده است و هر روز همان قدر كه جبرئيل عقلت را حاجت آيد مىانديشد مصلحتى را يعنى اين جبرئيل عقلت چشم درنهاده باشد بلوح حافظه كه از هر مصلحتى چه پديد آيد و چه روى نمايد آنقدر كه پديد آمد آن فرمان را بعالم تن تو برساند . هرچند كه تو اين لوح را و اين جبرئيل عقل « 1 » را نمىبينى و ليكن در وى انكارى ندارى اكنون چو نهال روحت را در چهار ديوار تن ما نشاندهايم كه بر و ميوهء آن از دريچهء چشم و گوش و بوى خوش ميوههاى آن از اجزاى ديوار كالبدت مىوزد چو ما نشاندهايم هم ما بركنيم و بر زمين زار ديگر نقل كنيم و وصلش كنيم با درخت بامزهتر و خوشتر ، شاخ درخت تلخ با دانهء شيرين وصل مىپذيرد مزه را مىگرداند چه عجب كه در آن وصل روحت با راحت شود ، عادتى باشد كه چون كلاه و قباى كسى بيرون خواهند كردن شربتىاش دهند تا بىهوش شود سكرات موت آن بيهوشيست تا كلاه سر و قباى تنت از بر تو بيرون كنند آخر هر شبى كلاه سر و قباى تن بىخبر به گوشهء بماند و حركت و تدبير از وى برود تا بدانى كه كلاه و قباست سر و تن اكنون اگر چه جامهء جسم تو
هامش
( 2 ) قرآن كريم ، سورهء 3 آيهء 145 .
( 1 ) - ن : عقلت را .