بوقت صبح بيدار شدم ديدم همچنانك از همه چيزهاى عزيز نخست چشم آفريد و زندگى داد وى را تا باقى ذراير مرده را نظر مىكند و مىبيند كه چه مىشود همچنان من نيز چو از خواب بيدار شدم ديدم كه اللّه اوّل نظر مىآفريند تا ذراير پراكندهء حواس را نظر مىكند كه چگونه جمع مىشود و چون خواهم كه در سحرگاهان بر حضرت اللّه جمع گردم و مغفرت طلبم ذكر آغاز مىكنم و مىبينم كه نخست اللّه نظر مىآفريند در من و اجزاى مرده را زنده مىكند و من مشاهده مىكنم اللّه گفتم يعنى موجب و خالق اجزاى موجودات اللّه است از سر تا پاى خود جزوجزو همه را نظر مىكنم كه چگونه بايجاد هست شده است در مناجات مىگفتم كه اى اللّه يا اسباب مغفرت مرا ميسّر گردان يا جنايت ازين بيچاره مگير من آنم كه نظارهء جايها و دركهاى ديگرم خوش نمىآيد و همچنين آمدهام و در كوشككى « 1 » نشستهام و نظاره مىكنم بر درگاه تو كه كى درمىآيد و كى بيرون مىآيد و چند هزار خواص دارى و چند هزار كس را سياست مىكنى اگر چه بيگانه شكلىام و بر خدمتى نيستم آخر نه بدرگاه تو پير گشتم پير ، باز باللّه مىگويم بطريق لاغوار كه اى اللّه من با تو بس نيايم هيچ توانى كه مرا به من ببخشى .
درويشى بود پيش من مىگفت كه گاهگاهى چندان استغنا بر من مستولى شود كه اگر اللّه با همه جلالت خويش بيايد و گويد كه به من نگاه كن من نكنم و گاهگاهى چنان شوم كه از همه بيچارهتر شوم چون گدايى و سقّايى و مزدورى باشم پس چه عجب آيد از طايفهء كه مرا اللّه گفتند با چندين عجب چيزها كه مىبينند بلك روح چون يك ريزه عجب از من مىبيند مرا اللّه مىگويد و خويش را اللّه مىگويد اكنون هر عجبى و مزهء كه از غيب پيدا مىشود باز بسته است به نظر چو نظر كنى به زير هر جزوى صد هزار آوازها و سماعها و عشقها و وجدها بينى كه باللّه مىكنند اين همه خوشيها و عجايبها از آن پردهء بيابان عدم و غيب ساده برآمدهاند در اجزا و اجزا مظهر اينها شده باز همانجا باز مىروند چنانك آفتاب را مىبينى كه فرومىرود ولى فرونمىرود ( و اللّه اعلم ) .
هامش
( 1 ) - ص : كوشكى .