در و ديوار نمىديدم همه اللّه مىديدم ( و اللّه اعلم ) .
فصل 100
سؤال كرد كه معرفت چيست و محبّت چگونه است گفتم اگر نمىشناسى با تو چه گويم [ و اگر مىشناسى با تو چه گويم ] كسى كه اهل معرفت و محبّت باشد خود مزهء معرفت و محبّت اللّه يابد بىشرح و اگر كسى اهل آن نباشد هرچند شرح كنى مزه نيابد كسى مزهء محبّت و عشق جمال اللّه را يابد كه دربند آن باشد كه اين مزه از كجا بيرون مىآيد تا آن مزه بيش نمايد نه آنكس را كه گويد آن چون و يا چگونه بود چون از چگونگيش بپرسى از مزهء محبّت و عشق جمالش محروم شوى آن را چگونگى بر وى روا نباشد چون از چگونگى محبّتش بپرسى ندانى كه محروم مانى از مزهاش اكنون نيازمند باش تا محروم نمانى كه اللّه پناه نيازمندان است همچنانك اللّه صد هزار حوران باجمال را بر اجزاى نيازمند من مىزند و تن مرا چون تنگ سيم خام مىكند و با هزار طراوت مىگرداند و روى مرا چون ماه تابان مىگرداند از آنك نيازمندم اندر محبّت و معرفت اللّه و اللّه پناه نيازهاست و نيازها را در برمىگيرد و هرگاه نيازها بر اللّه يافت از حور عين خوشتر شود اكنون اللّه مرا از سر تا پاى نيازمند آفريد تا در دام نياز صيد اللّه باشم و عاشق و معظّم اللّه باشم و مىزارم و آرزوانه مىخواهم و اللّه مرا آرزوانه مىدهد باز چندان عاشق اللّه شوم كه لذّت ذكر او خوشتر شود از همهء خوشيها و به خيالهاى سرمست محبّت وى شوم و چون مرگ بيايد اللّه آن همه خيالها را محسوس گرداند و اگر محسوس نباشد خود خيال محال باشد اكنون چون لذّت ذكر او همه حورا و عينا مىشود و به نزد اجزاى من مىفرستد و اجزاى مرا حوران مىگرداند پس من عاشق چنين حوران باجمال باشم پس عاشق او باشم كه مرا چنين خوشيها مىدهد كه پس مؤمن مصدّقاللّهىام كه صفتش « 1 » چنين است و من عاشق اين اللّه و بىقرار اين اللّه باشم اكنون عشق نهايت طلب است و محبّت بىحسابست و بىقرارى است در ترك
هامش
( 1 ) - ص : صفاتش .