تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
همه محدثات را چون متاعى مىبينم و اين متاع پراكنده را خداوندهء بايد و يا همه را چو ذرّها مىبينم و اين ذراير را خورشيدى بايد تا بنمايد اكنون همه اللّه است كه هيچ آميزش ندارد با كسى و هم با همه آميزش دارد و آميزنده بود با همه گويى اللّه هم مستغنى است و هم عاشق است و محبّت اللّه چون زليخاست كه يوسف را بخرد تا هرچه خواهد بكند گاهى در زندانش كند و گاهى خويشتن را [ پيش او قربان كند اللّه نيز محبوب خود را ] آفريند تا گاهيش در زندان دنيا كند و گاهيش ويران كند و همان محبّت اللّه باشد كه دگر بارش زنده كند هماره بينى كه لب معشوقه بدندان خاييده و ژوليده گشته در دست عاشق شيفتهء خود اگر بنده ژوليده بود در تصرف اللّه چه عجب بود اللّه اكبر يعنى چو ذات خود را بذات اللّه و صفات خود را بصفات اللّه ملحق دارم اكبريّت اللّه را ببينم و چون در ذات اللّه نظر كنم همه هستيها « 1 » كه تعلّق بذات اللّه دارد ببينم و عظمت ذات اللّه را ببينم و چون به رحمانىاش نظر كنم همه رقّتها و رحمتها و شفقت‌ها و عجايبهاى عجب كه به رحمانى تعلّق دارد مشاهده كنم و استمداد آن از رحمت اللّه ببينم و همچنين چو لطف بىنهايت اللّه را ببينم همه عجايب و لطف مخلوقات و خوشيهاى ايشان را مشاهده كنم باز در زمين تن نظر مىكنم كه اللّه چه باغ از وى مىنمايد شكوفه‌هاى عقل و چشمهاى شهوت و نسيمهاى روح و انهار مزها و گشنيج صبرها و نرگسهاى چشم و سيسنبر گوش و سوسن زبان و هواى عشق و صد هزار ياسمن‌زار و حوران صاحب‌جمالان و آب‌هاى حيات در زمين وجود مىبينم و نظر مىكنم به سبحانى و خوش‌رويى اللّه كه در اجزاى من و اجزاى همه نغزان چه نوع صحبت مىكند كه چنين خوب و فربه مىشوند درين بودم كه دلم به مشاهدهء اللّه رفت يعنى ديدم كه اللّه از سر تا پاى من همه اجزاى پرست و سمع و بصر و ايتلاف اجزاى من و ادراك من [ همه ] شكوفه است كه از اللّه مىآيد باز ديدم كه همه محو شده باللّه بتقسيم و فروشسته شد و همه نظر من باللّه مستغرق شد و همچون غبار و گرد روشن پيش من بايستاد چنان شد كه هيچ كس را نمىديدم و هيچ
هامش
( 1 ) - ص : هستها .