دل مشتاقان و باران قطرهقطره مىچكد چون اشك چشم عاشقان و اوصال كوه در قيام متخلّع مىشود و چون استخوان و اجزاى پيران سست و واهى مىگردد اكنون در هر چيزى نظر مىكنم [ كه ] « 1 » در تصرف اللّه چگونه خاضعاند .
صفىّ حمّامى سؤال كرد كه محبّت اللّه چگونه است [ گفتم ] « 1 » چون دوست داشتن صفت اللّه است نظر كن در آن دوست داشتن اللّه كه محبوب اللّه كيست از انبياء و اولياء و اللّه در آن محبوب خود چه تصرّفها مىكند و چگونه بىقرارش مىدارد و دوستى هركه باشد از آن اللّه و از آن غير وى دانى كه آن محبّ چگونه بىقرار و بىآرام باشد در حق محبوب خود تا محبوب ممكن الوصول نباشد محبّت در حق وى محال باشد اگرچه با جمال باشد اكنون اللّه اللّه مىگويم و به حقيقت مىدانم كه اللّه مرا دوست مىدارد چون در محبّت اللّه نظر مىكنم از نور روى وى صد هزار حورا آفريده مىشود و در من مىافتند همچنانك حسن از رخ خوبى ميزايد و در اجزاى عاشق شايع مىشود حكمت اللّه از خلقت جهان بجز محبّت نبود از آنك هيچ صفتى ازين معنى كاملتر نبود ازين معنى بود كه مقصود از خلقت جهان محمد صلى اللّه عليه و سلم آمد كه او حبيب اللّه بود لولاك لما خلقت الافلاك اشارت بدانست كه اگر محبت نبودى و ما محبّ كسى نبوديمى و كسى محبّ ما نبودى هيچ موجودى هست نكردمى « 2 » كه منتهاى مبتغاى وجود محبّت است « 3 » و اين محسوس است كه تا محبّت و موافقت نبود وجود محدث محال بود و اللّه محبّ است و محال بود كه اللّه محبّ نبود چو وجود و عطاها مىدهد از حواس و شهوت « 4 » و اختيار و عقل و اللّه مر آدمى را محبّتر است چو انعام او بر وى بيشتر است و ليكن چو دوست به غير گرايد از همه دشمنتر شود و عقوبت كافر ازين سبب بيشترست از همه اكنون مىنگرم تصرّفات اللّه را در خود مىبينم و معاشقهء اللّه را با خود مىبينم و همه عالم را همچون ذرّههاى بنفشه رنگ مىبينم و فاعل همه اللّه را مىبينم چون بيشتر مىروم لرزه بر من و اجزاى من و بر همه جهان مىافتد مگر آن معنى مىبود كه بر كوه طور زد و كوه پارهپاره شد باز
هامش
( 1 ) - ص : ندارد .
( 2 ) - ن : نكردى .
( 3 ) - ن : محب است .
( 4 ) - ن : شهرت .