گذشته خبر مىدهى موكّلان گورستان آمدهاند تا ترا به گورستان برند چون ترا آنجا برند مردگى گويند چون ايشان به نزد تو آيند پژمردگى گويند ثم من نطفة تو آن اندك بودى بسيارت كرد تو خوار بودى عزيزت كرد اگر خاك ترا بدان جهان كسى كند چه عيب باشد تو مگو كه من متنعّمم گندگى را با من چه كار كه اصلت گنده است ثمّ من علقة آن رنگ سپيد را سرخ گردانيديم و از آب سرخ رويت برانگيختيم اگر از خاكت سياهروى برانگيزند چه عجب هر كار كه تو در جهان از بهر مرادى و شهوتى بكنى هم از آن وجه بر تو رنجى مستولى شود كه ترا از ورزش آن پشيمان كند و ترا معلوم شود كه آن راهراه رنج بوده باشد و به صورت خوشى نموده باشد پس راه رضاى اللّه آنست كه هرگز از آن پشيمانى نيست خواه گو رنج باش خواه آسايش چندين كس را به مرتبه رسانيدند و درمهاى خبر را از كيسه حواس او بيرون كردند تا تو ازين مصادره بترسى و تخم خبر را در زمين بىخبرى نيندازى همه پيشنهاد تو چون زمين است تو چه دانى كه از زمين چه بيرون آيد صد هزار كيد مختلف بيرون مىآيد .
اكنون نظر را بسيار در زمين خشك بىمرادى و نوميدى منه كه نظرها چون روزنهاست بر هر كدام معنى كه گشاده كنى نظر را هم از آن معنى درآيد در نظر و اللّه اعلم .
فصل 82
خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخَّارِ وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ
« 1 » هر كسى را در خود قرار بايد گرفتن و در كوى اعدا فرو نبايد آمدن تو خاكى به آبت بايد ساختن چنانك باد به آتش سازد و انبان دلت را سر به نظر مگشاى تا از دهانت باد سخن وزان نشود و غبار خيراتت را پريشان نكند چنانك نباتى نرويد صلصال باش تا دست بر تو نزنند در بانگ مه آى و افكنده باش تا كه همه نبات از تو رويد و از آتش نسوزد انديشهء تو از حال خود و از حال متعلقان خود آتش تست تو خود را فراموش كن و از احوال خود مينديش تا آتش تو كشته شود بمقام خود بازآيى درين جهان خاموش و افكنده باش تا در تو اميد آن جهانى قرار گيرد زيرا كه سبزهء خرمى دل از خاكى
هامش
( 1 ) قرآن كريم ، سورهء 55 آيهء 14 و 15 .