حرف و دانايى در فنون هرچه آدمى را همّت بران جاى رود آن سماوات انواع است اگر چه بدان منتهاهاى همم رسند « 1 » خود را همان عاجز مىيابند كه در مبادى ارض كار و ارض عبادت از موضعى است كه تو بران افتادهء و دست و پاى مىزنى در همه پيشهها و در همه كارها تا به بلندى برسى نخست كه رضيع بودى در مهد همان عاجز بودى اكنون كه دست و پاى تو گشادهاند از در خانه تا بدكان باز همان ابر بستان مىبايد و باد صبا مىبايد تا تو زور يا بى آخر عاجزى را قادرى بايد تا نواى او راست آرد در خلقى « 2 » آسمان و زمين بهر وجهى كه نظر كردند برين شكل چون خانهء را ماند و بر شكل منجّمان چون چرخى را ماند هم از اسمى « 3 » مخلوقى بيرون نمىآيد آخر اينها دليل باشد بر خالقى آخر تو چندين خيل و تبار بر خود جمع مىكنى از بهر چه جمع مىكنى چون ترا بر سر چهار سوى اجل برمىآويزند تو اين همه را جمع مىكنى تا بر تو بگريند و رسوايى ترا ببينند پس همه رسوايى يكديگر را نظاره مىكنيد بارى تنها باشيد تا رسوايى يكديگر را نبينيد و دلسوز يكديگر را نچشيد نظير شما همچون آن كسى است كه فرياد كند در ميان بازار و كويها و خيلى را با خود جمع كند چون جمع شوند گويند چه مىخواهى از ما او گويد بايستيد تا بينديشم كه از بهر چه جمع كردهام شما را جاى فسوس باشد آن مرد اكنون چون اين سخن از من شنويت مىانديشيد كه اين قوم را از بهر چه جمع مىكنيم شما همچون آن ابله باشيد كه چندين گاه مردم را بر خود جمع مىكنيد بىهيچ پيشنهادى و بىهيچ نيتى شما مفلسوار سر از ولايت عدم برزديت و روى بجانب اين جهان نهاديت تا تخم شهوت بگيريد و سرمايه از اللّه بستانيد درين جهان از عقل و تميز و غير وى و چون مقيم شديت درين ولايت جهان اكنون خراجها قبول كنيد و در خدمت درآييد و اشهد بگوييد و اگر در خدمت نمىآييد جزيه قبول كنيد و اگر قبول نمىكنيد از ولايتش بيرون كند شما را بكشتن كه
فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ
« 4 » يعنى چندين سال در ولايت ما نظاره كرديد و باغ و بستانها ديديد و از هر چيزى چشيديت و مهماندارى كرديم شما را آخر
هامش
( 1 ) - د : مىرسند .
( 2 ) - ظ : خلق .
( 3 ) - ظ : اسم .
( 4 ) قرآن كريم ، سورهء 9 ، آيهء 5 .