تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
راست نمىكنيد و اگر دروغ مىنمايد با خود چند دروغ جمع مىكنيد ديگران را دروغ فروشند امّا دروغ نخرند گندم‌نماى جوفروش باشند اما گندم‌نماى جوخر نباشند . اكنون اى خواجه يقينى حاصل كن در راه دين و آن مايهء خود را نگاه‌دار از دزدان و همنشينان كه ايشان به نغزى همه راحت ترا بدزدند همچنان كه هوا آب را بدزدد آخر ببين كه اسرار آسمانى را حافظى مىبايد همچون شهاب ثاقب تا چيزى ندزدند پس نگاهبان ترا بايد از آن ديوان ختايىوش سياه‌پوش كه ناگاه از پس ديوار سينها بيرون آيند و بانگ برمىزنند كه ، هى
الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ
« 2 » چو اين‌چنين راهزنان ديوان ناگاه ازين راهها برمىخيزند تو چه غافلى از ايشان عجب در منال دنيا وى باحتمال خود را در خطر مىاندازى كه بوك [ در آخرتى چرا نمىيارى انداخت كه بوك « 1 » ] در دريا فرومىروند باحتمال و تحمل مىكنند و در كانهاى با خطر جانى بوهم درمىافتند اين همه خود سست رايان باشند آخر از ريگ گوهر گدازان چنان شيشهء صافى كردند و از شورهء خاك جهان اين قالبهاى لطيف ظاهر كرده‌اند و شربتهاى خوشيها در وى ريخته اگر باز فروريزند و ازين بهتر بيرون آرند چه عجب باشد و اللّه اعلم .

فصل 85

أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ كِفاتاً أَحْياءً وَ أَمْواتاً
« 3 » گفتم اى آدمى همه زيركيها و حرفتها و نسلها و همه چيزها را خاك شدن مىبينى و هيچ از خاك برآمدن نمىبينى زر كه بدست گرفتهء خاك مىكنى دو گوهر شب‌چراغ چشم بر طبق نهاده خاك مىكنى عقيق و ياقوت دل را خاك مىكنى گوش كه ريح را دور كند و روح را نوش كند و آن دمى كه چهار طبع در وى مركّب است روح كلمهء حقيقت آدميّت را برگيرد بر روى هوا تا به گوش رسد و چادر چهار طبع دم در هوا بماند و عروس روح معنى در وى رود و تو اين همه را خاك مىكنى . اكنون اين همه معانى را چه خاك مىكنى و خاك را تباه مىسازى و خاك از خود خاك نيست خاك را خاكى ما داده‌ايم باز از آن خاك پاره را آدمى گردانيديم و قدم او را بر روى خاك روان كرديم تا بدانى كه خاك را خاكى از وى نبود بخواست ما بود همچنان بدان كه جمله خاك را توانيم در هوا كردن و خاكى را
هامش
( 2 ) قرآن كريم ، سورهء 2 ، آيهء 268 . ( 1 ) - در ( د ) نيست . ( 3 ) سورهء 77 ، آيهء 25 و 26 .
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى ) — صفحة 120 | سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( بهاء ولد ) / بديع الزمان فروزانفر