نوش كنند و وحشها در بيابانها و مغارات منكنّس از بهر استيناسى باشد و جمادات بىتميز تبع با تميز است و تمييز همه از بهر محبوب آمد پس جهان آويختهء محبوب آمد و باز محبّت شمعى آمد و همه جهان پروانهء او و محبّت چشمهء خورشيد آمد و همه جهان چون آثار انوار گرد او و همه موجودات روشنرويى از محبّت دارند اكنون جهد كنيد تا بسراى احبّه رويد كه آنجا انقطاع وصل نباشد چنانك طايفهء احبّه رفتند از آدم و نوح و ابراهيم عليهم السّلام و محبّت چون تنهء درخت آمد و دگرها بر وى چون برگ لرزان باز هر تدبيرى كه مىانديشى آن را چون شكل حجابى ميدان بر محبّت اللّه اندكاندك و پارهپاره اين حجاب را از خود دور مىكن تا محبّت اللّه را و اللّه را نيكوتر ببينى و چون هوا را ياد كردى زود بمصنوع آى و در آسمان و عالم نظر مىكن كه اللّه را مشاهده كردن جز بمصنوع نباشد و باز انديشه چو چشمهايست كه اللّه برمىجوشاند اگر آب خوش برمىجوشاند بر حريم تن سبزه و نواها و گلها مىرويد و زمين تن را بهر طرفيش آب مىرود و اگر آب شوره برمىجوشاند زمين تنشوره مىشود و بىنفع مىشود پس هماره در اللّه نگاه مىكن كه چگونه آب مىدهد تن را همچنانك انديشهها و خوشى و ناخوشى در كالبد من از پردهء غيب بيرون مىزند و از عين سپس پرده اين معانى را برون مىدهد اكنون بيا تا دربند هيچ چيزى و هيچ حالتى نباشيم دست از خود بشوييم « 1 » و خود را بمانيم « 2 » تا بهر پهلوى كه بيفتيم افتاده باشيم چنانك سپس مرگ اجزاى من از من كجا رود جايى نرود و ياوه نشود آخر تو اسبى را لگام برمىنهى از تو نمىجهد پس اللّه چو آن جزو را رقم وجود برنهاده است كجا رود آخر وجود قوىتر است از لگام گل اگرچه گلاب مىشود از دست متصرّف نمىرود راح روح را كه در جام قالب ريختهاند روح از حىّ قيّوم مىيابد چو او قيّومست تو چرا نوميدى آخر تو را وقت بلوغ جنگ و جدال نفرمودند و تكليف نكردند تا مزها برداشتى و نشان از مزهء آخرت يافتى اكنون كه بالغ شدى تكليف كه عين جنگ است و جهاد است با طبع و نفس ترا فرمودند تا به مزهء آخرت هم برسى تو همه
هامش
( 1 ) - اصل : بشويم .
( 2 ) - اصل : بمانم .