را هواى عفن آفريند كه سر و پوست و گوشت مردم را زيان رساند همچنان دم غيبت ترا و نفس فحش ترا سمومى و هواى عفنى آفريند سپس مرگ تا ترا پريشان دارد و از نفس تسبيح و نصيحت و شهادت و صدق تو در قول آن را هواى خوشى « 1 » آفريند در حدود ولايت بهشت اكنون يك ركن در اصل آفرينش هوا و باد راست و آب و خاك راست و آتش راست و آتش آتش صلابت و عداوت است با اهل كفر و آب آب رقّتست و شفقتست بر اهل اسلام و باد باد نصايح و عدل و صدق است و خاك خاك اجزاى صابر و حمول است و ترا ازينها قرينان آفرينند و هواى خوش و آبهاى روان آفرينند در بهشت تا بدانى كه مقصود اعتقاد و تعظيم است و به آنچ مراد اللّه باشد اعتقاد را به آن دارى پس تسبيح و تهليل و اعتقاد و بندگى و زارى بر حضرت اللّه خوشتر بود از همه چيزهاى ديگر اكنون چو اللّه ترا مىبيند خود را چون عروسان بياراى كه خريدار از وى قوىتر نخواهى يافتن چشم را به سرمهء شرم و اعتبار مكحّل كن و گوش را به گوشوارهء هوش بياراى و دست را به كار ادب برنه و روى را به سپيده و غازهء نياز و اخلاص بياراى و پاى را بخلخال خدمتگارى آراسته گردان و فرق ميان حق و باطل راست كن و خمار تعفّف و معجز استعصام بر سر افكن كه الاولياء عرائس اللّه تا اغياران بران وقوفى نيابند اكنون نيكو و بافضل آنكس است كه مردمان نيكو و با فضلش بينند نه آن كسى كه محتاجان وىاند از آنك خوب باجمال خود را نبيند و زشتى زشتى خود را نبيند امّا كسى ديگر ببيند ايشان را اگر كسى گويد كه خلقان متضادّاند در پسند نيك و بد از آنك اختلاف طباع است گوييم آخر نيكويى تو در حق تو اصل است تو چنان زى كه ار خود مزه بيابى من از اللّه هوش و حيات عشقى مىطلبيدم و نظر محبت و تفكّر بخيرى مىطلبيدم و فروسوى ادراك مىنگريستم و اميد مىداشتم كه آن حيات و آن حواسّ خاصه والهانه بخشدم ديدم كه هر حياتى را حياتى ديگر مر جوّ است و هر عشقى را عشقى ديگر مطموع و ممكن است كه اللّه دهد لا الى نهايه و هر جزو وجودى چون پشهء خفتهاند
هامش
( 1 ) - د : خوش .