اللّه را رحمتست با تو تا او را رحمت نباشد ترا چگونه رحم دهد چون در خود توانايى بينى بدانك قادريست كه اين قدرت را در تو هست كرده است الى غير ذلك يكى از آثار صنع آفرينش سيمرغ سالست كه چهار جناح چهار فصل را مىگشايد كمينه پرش از مشرق تا مغرب مىگيرد و اللّه اعلم .
فصل 65
گفتم اى آدمى در هر ريزهء شهوت تو ديوى چنگال در زده است و ببوى آن مراد در تو مىآيند چنانك مورچه با دانه چنگال سخت كرده باشد اندرونت از ديوان همچون مورچه خانه از ان شده است ترا گفتند كه اين دو در را كه گلو و شهوت است دربند تا درنيايند و اگر تو در آن را بستى و هنوز اندكى مىآيند و وسوسه مىكنند از آنست كه اندكى مراد هنوز باقيست ترا گفتند كه شيشه را از نان تهى كن تا از نور پر كنى تو از نان تهى كردى و لكن نقش سودا پر كردى و خون و ريم مردمان پر كردى از نانت از ان تهى كردند تا بدانى كه از ان دگرها بطريق اولى است تهى شدن العاقل يكفيه الاشارة ما با عاقل خطاب كردهايم نه با غير عاقل اكنون هر انديشه كه هست و هر سودايى كه هست و هر چيزى كه هست چو در انديشه آمد چون گل خشك شده را ماند و گياه خشك و زرد گشته را ماند و آنك برون از انديشهء تست هنوز نونو شكوفه و تازگى دارد و سبزهء نيك تازه از آنجا بيرون مىآيد همچنانك ميوهها و كوكها كه نو مىرسد اوّلش را مىخورند و دگرها را رها مىكنند زيرا كه اوّلش لطفى « 1 » و طبعى دارند و ازين قبل گفت كه الجوع طعام اللّه يعنى كه در عرصهء غيب سبزهء حكمت مىرويد و آهوى طبعت آن را مىچرد اكنون هر انديشه كه چهره نمود و تو آن را خورديش باوّل و هلت در عالمى سادگى آبگون مىباش كه هرچه بروييد و بدان « 2 » انديشه خوردى رهاش كن تا باز نو بيرون آيد .
سؤال كرد از هوايى كه سپس مرگ بود گفتم چون قدم در معصيت نهادهء بدانك قدم در حدود ولايت دوزخ نهادهء در طرفه هوايى يعنى چنانك بادى را سموم آفريند و بادى
هامش
( 1 ) - د : لطيف .
( 2 ) - د : بدندان .