زنده از آب است دايم هر چه هست * اين چنين از آب نتوان شست دست
من رهِ وادى كجا دانم بُريد * زان كه با سيمرغ نتوانم پريد
آن كه باشد قُلّهاى آبش تمام * كى تواند يافت از سيمرغ كام ؟
هدهدش گفت اى به آبى خوش شده * گِردِ جانت آب چون آتش شده
در ميان آب خوش خوابت ببرد * قطرهاى آب آمد و آبت ببرد
آب هست از بهرِ هر ناشسته روى * گر تو بس ناشسته رويى آب جوى
چند باشد همچو آبِ روشنت * روىِ هر ناشسته رويى ديدنت ؟
الحكاية و التمثيل
كرد از ديوانهاى مردى سؤال * كاين دو عالم چيست با چندين خيال ؟
گفت كاين هر دو جهان بالا و پست * قطرهاى آب است نه نيست و نه هست
گشت از اوّل قطرهاى آب آشكار * قطرهاى آب است با چندين نگار